شهرام شیدایی
نیاز به یک کلمه دارم
کلمهای که مرا از روی زمین بردارد.من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد میکشم
سکوت تانکیست
که بر زمین فکرهایم میچرخد و
علامت میگذارد
از روی همین علامتها دکتر
نقشه جغرافیایی روحم را روی میز میکشد
و با تاثر دست بر علامتها میگذارد:
ـ چه چالههای عمیقی!
ناگهان نقشه نفس میکشد
میز تکان میخورد
و دکتر فریاد: جنگ جهانی
خلوتِ پارک.
پیرمردی، آرام روی نیمکتْ کنارم مینشیند
بیمقدمه: یک نفر جاسوس
ـ سرش را به اینور آنور ـ
یک نفر جاسوس به خوابهایم وارد شده.
کلاغی از روی درخت، مثل یک سنگ پایین میآید
مینشیند بر شانهاش
و در گوشش با صدای آدم داد میکشد:
ـ احمق! باز که تو حرف زدی.
چیزی دیوانهها را گاز میگیرد
و تماشاچیها کف میزنند.
«نیچه» گوشهای در گوش کسی زمزمه میکرد:
ـ من راننده یک تانکم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 14:7 توسط lemony
|
خشک آمد کشتگاه من