به خانه برمی گردیم


  مامان هنوز از دستم ناراحت بود. وقتی کاری می کردم که از دستم ناراحت می شد، همه ش اخم می کرد و باهام حرف نمی زد. جوری توی خونه می گشت که انگار پیشش نیستم. انگار که همچین پسری نداره. چیزی که خیلی منُ می ترسوند. برای همین این جور وقتا همه ش توی آشپزخونه بودم. یه جایی که جلوی دست و پاش باشم. تا بالاخره مجبور بشه با حرفی سرفه ای چیزی یادم بیاره که اونجام، توی آشپزخونه، پیشش.

ادامه نوشته

لاشی تلاشی متلاشی

معنا به تکرار است.مکرر که میشود قرار به فهمیدن میگذارد انتزاع زندگی.

بی معنا ؛ بی تکرار در اصل فهم تردید است اصلا,

و بی تکرار معنا ز معنی هم حتی در کلمه ,که کلمه تجلی مکررات روش انسانی همزیستیست

که همانقدر بی هویت که اگر بی معنا...


شب

با دست های خیس عطر آلوده ی لرزانش

کبودی پلک های بسته ام را بوسید

و دوباره

در پس رویایی دور

مرا به خاطره ای از تو آبستن کرد

  می دانم

        فردا

بار دیگر از چشمانم زاده می شوند

اشک های یتیم دلتنگی من .........

 

همچون جذامی، در عمق کابوس

قصه از کجا شروع شد ؟ قصه من، که تو در کنارش بودی یا قصه تو، که من در کنارش. وسوسه خوردن سیب بود که ما را به این روز انداخت ؟ در آغاز کلمه بود ولی من از کلمه زاده نشده ام. زیر چشمانت از خستگی پُف کرده. از خستگی هزاران صفحه چرت و پرت که نخ به نخ، رشته به رشته، رج به رج به هم بافته ای و هر روز خودت را با آن به صلیب می کشی. انگار صدها سال است قصه را زندگی کرده ای و همه چیز را به کلمه کشیده ای، جز من، که نتوانستی و نمی توانی حضورم را در کنارت، روی این مستطیل نرم، لخت مادرزاد به کلمه بکشی. چشمان دروغ گویت هم کم آورده اند و اعتراف می کنند. عطر نفس های من به کلمه کشیده نمی شود. و حاصل تمام سرت همیشه هذیان بوده و هست، از این به بعد هم هذیان.


ادامه نوشته