به خانه برمی گردیم
مامان هنوز از دستم ناراحت بود. وقتی کاری می کردم که از دستم ناراحت می شد، همه ش اخم می کرد و باهام حرف نمی زد. جوری توی خونه می گشت که انگار پیشش نیستم. انگار که همچین پسری نداره. چیزی که خیلی منُ می ترسوند. برای همین این جور وقتا همه ش توی آشپزخونه بودم. یه جایی که جلوی دست و پاش باشم. تا بالاخره مجبور بشه با حرفی سرفه ای چیزی یادم بیاره که اونجام، توی آشپزخونه، پیشش.
خشک آمد کشتگاه من