شعر از شرفالدین میرزا محمد مجذوب تبریزی معروف به مجذوب علیشاه
يك شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون عشقي كه بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم كار خويش شد
هر نياي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت كاين آشوب چيست
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست
گفت آتش: بيسبب نفروختم
دعوي بيمعنيات را سوختم
زان كه ميگفتي نيم با صد نمود
همچنان در بند خود بودي كه بود
با چنين دعوي چرا اي كم عيار
برگ خود ميساختي هر نو بهار
مرد را دردي اگر باشد خوش است
درد بيدردي علاجش آتش است
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 18:4 توسط lemony
|
خشک آمد کشتگاه من