بالاخره دری به
تخته خورد و پویا جان هم سنت پیغمبر را به جا آورد. سنتی که این روز ها فرقی با رد
کردن هفت خوان رستم ندارد
بعد از پنج سال
ور زدن های عاشقانه شبانه، خانواده ها به این وصلت از پیش مسلم رضا دادند. یک سالی
هم به دید و بازدید های اولیه گذشت و خانواده ها سر مهریه و شیر بها و دیگر مسائل
حقوقی وصلت به هم چک و چانه زدند. در نهایت شب خاطره انگیز زندگی پویا جان فرا
رسید. شبی که در خواب هم نمی دید، این چنین پر مشغله و پر تنش از آب در آید
البته مشکلات
برگزاری مجالس عروسی، بر هیچ کس پوشیده نیست. احتمال کم و کسری اسباب شام برای
مهمان ها ، دیر آمدن گروه موسیقی خالتور ، معطلی بیش از حد عروس خانم در آرایشگاه
و باران بی وقتی که ماشین عروس تر و تمیز را به گه می کشید ، همه همه جزئی از این
مراسم پر تجمل است. ولی جشن عروسی پویا جان یک عنصر نامطلوب داشت. یک چهره با
شمایل برج زهرمار
شایعاتی نه
چندان معتبر ،حاکی از آن داشت که تازه عروس مجلس قبلا سر و سری با پسر خاله اش
داشته است. این مسئله به خودی خود چندان اهمیتی ندارد اما آقای پسر خاله کل مدت
جشن با نگاهی عاشقانه و اندوه بار به تازه عروس جمع زل زده بود. با کت شق و رق
سیاهش، ماتم زده روی صندلی نشسته بود. هر از چند گاهی دزدانه گیلاسی از ظرف میوه
کش می رفت. آخر با خودش عهد کرده بود که در مراسم سوگ عشق نوجوانی اش هیچ چیزی
کوفت نکند
این اندوه
متظاهرانه و ترحم برانگیز آقای پسر خاله، اصلا به مزاج پویا جان خوش نیامد. اگر قضیه
حفظ آبرو نبود، دهان آقای پسر خاله را ... بله
هنگام صرف شام،
پویا جان با یک حساب سر انگشتی مطمئن شد که فامیل های عروس خانم چه آدم های بخیلی
هستند. کل شاباش هاشان به مرز یک میلیون تومان هم نرسیده بود. البته ته دلش قرص
بود. بی اغراق باید گفت، پدر پولدار این روز ها نعمت که چه عرض کنم خود بانک مرکزی
است. بالاخره دستتان در خرج است، یک شب عروسی با همه مخلفاتش کم کم بیست میلیون
تومانی آب می خورد و تازه این شروع یک زندگی جدید است
پول پیش خانه،
اجاره اش، ماشین، پیدا کردن شغل آبرومند برای آقا داماد، سفر ماه عسل و هزار جور
ریخت و پاش ریز و درشت، همه به عهده پدر پولدار یا دقیق تر بگویم دستگاه خود پرداز
خانوادگی است. همین کم مانده که پدر پولدار به حجله برود و مقدمات نوه دار شدنش را
هم فراهم سازد
البته این
مسائل پیش پا افتاده مالی که قابل رفع و رجوع است. مهم تفاهم این دو جوان خام و
نپز است که خدا را صد هزار مرتبه شکر، همه چیز رو به راه است. اصلا علف باید به
دهان بزی شیرین بیاید که آمده و کلا گور پدر هر چه آدم ناراضی و حسود
خلاصه که این
شب استثنائی اصلا به پویا جان خوش نگذشت. برعکس نگاه چهار چشمی مهمانان هیز، عروس
خانم را حسابی خر کیف کرده بود. آن قدر وسط سالن قر و قمیش آمد که شب مثل جنازه
روی تختخواب زن و شوهری ولو شد
حالا سه ساعتی
از نیمه شب گذشته و پویا جان روی تختخواب زن و شوهری، تمام خاطرات این شب پر مشغله
را مرور می کند. نگاهش به سقف تاریک اتاق خیره است. انگار که در آن تاریکی رازی
دردناک پنهان است. سعی کرد سیاهی سقف را رمز گشایی کند. فقط یک جمله به ذهنش خطور
کرد
آیا این همه،
به دردسرش می ارزید ؟
به صورت
کودکانه خواب آلود تازه عروس نگاهی انداخت. سال ها بود که آرزوی این لحظه را در سر
می پروراند. چقدر شکم و زیر شکمش را صابون زده بود... چقدر انتظار کشیده بود تا
بالاخره بتواند از بوسه و نوازش های عاشقانه فراتر رود. اما تمام نقشه های شهوانی
اش نقشه بر آب شده بود. تازه عروس در شب خاطره انگیز مست خواب بود
پویا جان شروع
به تلاشی مذبوحانه کرد. می خواست تازه عروس را سر شوق بیاورد. بوسه ای آرام بر
لبانش زد. تازه عروس لبخند گنگی بر لبانش نشست. پویا جان بوسه ای جسورانه تر زد
ولی این بار نه از سر شهوت... یک جای کار می لنگید. بوسه ای با مکث طولانی تر...
نه واقعا یک جای کار می لنگید. طعم لبان تازه عروس برایش غریب بود. این همان لبانی
نبود که در شش سال اخیر بوسیده بود. آن طعم همیشگی را نداشت. آن طعم شکلاتی که
تمام وجودش را داغ می کرد نبود. طعم گس لبانش پویا جان را آشفته کرده بود. پس باز
هم به بوسه زدن ادامه داد تا بلکه آن طعم نوستالژی و دلپذیر اش را احساس کند
بیچاره پویا
جان خبر نداشت که تازه عروس قبل از هر بار بوسه و نوازش های گاه و بی گاه شکلات می
خورده است. کم کم ترس به او غلبه کرد. آیا این همان دختری بود که شش سال پیش عاشقش
شده بود ؟ ته دلش آشوب شد
حسی دمدمی مزاج
و بیمارگونه به جانش افتاد. به یک باره احساس کرد از دوران جوانی به
دوران میانسالی پرتاب شده است. او در کنار دختری خوابیده بود که تازه عروس بود ولی
او را نمی شناخت. دختری که در اولین شب همبستری شان این چنین به او بی توجهی نشان
داده بود... دختری که کل مدت جشن، با قر و قمیش هایش از آقای پسر خاله دلبری کرده
بود
به یقین
رسید که معشوقه دوست داشتنی اش به خواب ابدی فرو رفته است. از این لحظه به بعد می
توانست جسارت بیشتری از خود نشان داد. دیگر احتیاط عاشقانه لازم نبود. کم کم حسی
غریزی دستانش را به کار انداخت. دستانش را به نقاط حساس رساند. می خواست تنهایی
خود را با نوازش های تحریک کننده تری پر کند
تازه عروس،
غلتی در تختخواب زن و شوهری زد. با زمزمه ای که به سختی شنیده می شد، ناله کرد
پویا جان...
عزیزم... امشب خیلی خستم
-