سال ها بود که عاشقانه به دنبالش می رفت

بی آنکه دیده شود،بی آنکه شنیده شود

بی چشم داشتی از سپاس و قدر دانی

خسته از این همه اصرار برای فهمیده شدن،خسته از این همه زمزمه شاعرانه بی پاسخ

سر انجام ایستاد.......

و برای آخرین بار نگاهش کرد

برای آخرین بار در صورت مغرور آن پیکره راز آلود به دنبال بهانه ای برای ماندن گشت

بی خودی به لب های بسته اش نگریست خودش هم خوب می دانست هیچ کلمه امیدوارانه ای از میانشان بیرون نخواهد آمد

ایستاد....

و برای اولین بار ضرب آهنگ دور شدن قدم های پیکره را شنید

برای اولین بار حسی از دلتنگی و رهایی وجودش را پر کرد

با پشت دست رطوبت چشمانش را گرفت و بی صدا از میان دیوار گذشت


پیکره سر به هوا توقف طولانی او را نفهمید

تا آنکه در غروب آفتاب،نا گاه نگاهش از دیوار به روی زمین افتاد

ایستاد......

بهت زده به اطرافش نگریست .دیوانه وار به دور خودش چرخید......

ایستاد....

و در میان سایه های بلند و کشدار موجودات اطرافش

بی آنکه دیده شود، بی آنکه شنیده شود

دردمندانه فریاد کشید.........من سایه ام را کشتم



ژاک پره‌ور , ترجمه‌ی شاملو



مادر می‌بافه
پسر می‌جنگه
به نظرِ مادره این وضع خیلی طبیعیه.

- پدره چی؟ اون چی‌کار می‌کنه؟
- پدره کار می‌کنه : 
زنش می‌بافه
پسرش می‌جنگه
خودش کار می‌کنه
به نظر ِ پدره این وضع خیلی طبیعیه.

- خب پسره چی؟
پسره اوضاعو چه‌جور می‌بینه؟
- پسره هیچ‌چی، هیچ‌چی که هیچ‌چی:
پسره، ننه‌ش می‌بافه باباش کار می‌کنه خودش می‌جنگه
جنگ که تموم شد
تنگِ دلِ باباهه می‌چسبه به کار.

جنگ ادامه پیدا می‌کنه و مادره‌ام ادامه می‌ده: می‌بافه
پدره‌ام ادامه می‌ده: کار می‌کنه
پسره کشته شده، دیگه ادامه نمی‌ده.
پدره و مادره می‌رن گورستون
به نظرِ پدره و مادره این وضع خیلی طبیعیه

زندگی ادامه داره.
زندگی با بافتنی جنگ کار
با کار جنگ بافتنی جنگ
با کار کار کار
زندگی
با گورستون.
                 

عشق سگی

این روزها ، که از عشق و عاشقی سرش می شود ؟ همه در جست و جوی غذا ، سطل های زباله را زیر و رو می کنند. هر از گاهی هم ما تحتی گیر می آورند تا شیره وجودشان را در آن خالی کنند. مرا بگو که زندگی اشرافی خود را ول کردم و دستخوش ماجرا های عشقی شدم ! به راستی روزگاری خوشبخت بودم. روزگاری که به گذشته مرده تعلق دارد. روزگاری  که هیچ از آن نمانده است.

ادامه نوشته

بوسه های شرعی

بالاخره دری به تخته خورد و پویا جان هم سنت پیغمبر را به جا آورد. سنتی که این روز ها فرقی با رد کردن هفت خوان رستم ندارد

بعد از پنج سال ور زدن های عاشقانه شبانه، خانواده ها به این وصلت از پیش مسلم رضا دادند. یک سالی هم به دید و بازدید های اولیه گذشت و خانواده ها سر مهریه و شیر بها و دیگر مسائل حقوقی وصلت به هم چک و چانه زدند. در نهایت شب خاطره انگیز زندگی پویا جان فرا رسید. شبی که در خواب هم نمی دید، این چنین پر مشغله و پر تنش از آب در آید

البته مشکلات برگزاری مجالس عروسی، بر هیچ کس پوشیده نیست. احتمال کم و کسری اسباب شام برای مهمان ها ، دیر آمدن گروه موسیقی خالتور ، معطلی بیش از حد عروس خانم در آرایشگاه و باران بی وقتی که ماشین عروس تر و تمیز را به گه می کشید ، همه همه جزئی از این مراسم پر تجمل است. ولی جشن عروسی پویا جان یک عنصر نامطلوب داشت. یک چهره با شمایل برج زهرمار

شایعاتی نه چندان معتبر ،حاکی از آن داشت که تازه عروس مجلس قبلا سر و سری با پسر خاله اش داشته است. این مسئله به خودی خود چندان اهمیتی ندارد اما آقای پسر خاله کل مدت جشن با نگاهی عاشقانه و اندوه بار به تازه عروس جمع زل زده بود. با کت شق و رق سیاهش، ماتم زده روی صندلی نشسته بود. هر از چند گاهی دزدانه گیلاسی از ظرف میوه کش می رفت. آخر با خودش عهد کرده بود که در مراسم سوگ عشق نوجوانی اش هیچ چیزی کوفت نکند

این اندوه متظاهرانه و ترحم برانگیز آقای پسر خاله، اصلا به مزاج پویا جان خوش نیامد. اگر قضیه حفظ آبرو نبود، دهان آقای پسر خاله را ... بله

هنگام صرف شام، پویا جان با یک حساب سر انگشتی مطمئن شد که فامیل های عروس خانم چه آدم های بخیلی هستند. کل شاباش هاشان به مرز یک میلیون تومان هم نرسیده بود. البته ته دلش قرص بود. بی اغراق باید گفت، پدر پولدار این روز ها نعمت که چه عرض کنم خود بانک مرکزی است. بالاخره دستتان در خرج است، یک شب عروسی با همه مخلفاتش کم کم بیست میلیون تومانی آب می خورد و تازه این شروع یک زندگی جدید است

پول پیش خانه، اجاره اش، ماشین، پیدا کردن شغل آبرومند برای آقا داماد، سفر ماه عسل و هزار جور ریخت و پاش ریز و درشت، همه به عهده پدر پولدار یا دقیق تر بگویم دستگاه خود پرداز خانوادگی است. همین کم مانده که پدر پولدار به حجله برود و مقدمات نوه دار شدنش را هم فراهم سازد

البته این مسائل پیش پا افتاده مالی که قابل رفع و رجوع است. مهم تفاهم این دو جوان خام و نپز است که خدا را صد هزار مرتبه شکر، همه چیز رو به راه است. اصلا علف باید به دهان بزی شیرین بیاید که آمده و کلا گور پدر هر چه آدم ناراضی و حسود

خلاصه که این شب استثنائی اصلا به پویا جان خوش نگذشت. برعکس نگاه چهار چشمی مهمانان هیز، عروس خانم را حسابی خر کیف کرده بود. آن قدر وسط سالن قر و قمیش آمد که شب مثل جنازه روی تختخواب زن و شوهری ولو شد

حالا سه ساعتی از نیمه شب گذشته و پویا جان روی تختخواب زن و شوهری، تمام خاطرات این شب پر مشغله را مرور می کند. نگاهش به سقف تاریک اتاق خیره است. انگار که در آن تاریکی رازی دردناک پنهان است. سعی کرد سیاهی سقف را رمز گشایی کند. فقط یک جمله به ذهنش خطور کرد

آیا این همه، به دردسرش می ارزید ؟

به صورت کودکانه خواب آلود تازه عروس نگاهی انداخت. سال ها بود که آرزوی این لحظه را در سر می پروراند. چقدر شکم و زیر شکمش را صابون زده بود... چقدر انتظار کشیده بود تا بالاخره بتواند از بوسه و نوازش های عاشقانه فراتر رود. اما تمام نقشه های شهوانی اش نقشه بر آب شده بود. تازه عروس در شب خاطره انگیز مست خواب بود

پویا جان شروع به تلاشی مذبوحانه کرد. می خواست تازه عروس را سر شوق بیاورد. بوسه ای آرام بر لبانش زد. تازه عروس لبخند گنگی بر لبانش نشست. پویا جان بوسه ای جسورانه تر زد ولی این بار نه از سر شهوت... یک جای کار می لنگید. بوسه ای با مکث طولانی تر... نه واقعا یک جای کار می لنگید. طعم لبان تازه عروس برایش غریب بود. این همان لبانی نبود که در شش سال اخیر بوسیده بود. آن طعم همیشگی را نداشت. آن طعم شکلاتی که تمام وجودش را داغ می کرد نبود. طعم گس لبانش پویا جان را آشفته کرده بود. پس باز هم به بوسه زدن ادامه داد تا بلکه آن طعم نوستالژی و دلپذیر اش را احساس کند

بیچاره پویا جان خبر نداشت که تازه عروس قبل از هر بار بوسه و نوازش های گاه و بی گاه شکلات می خورده است. کم کم ترس به او غلبه کرد. آیا این همان دختری بود که شش سال پیش عاشقش شده بود ؟ ته دلش آشوب شد

حسی دمدمی مزاج و  بیمارگونه  به جانش افتاد. به یک باره احساس کرد از دوران جوانی به دوران میانسالی پرتاب شده است. او در کنار دختری خوابیده بود که تازه عروس بود ولی او را نمی شناخت. دختری که در اولین شب همبستری شان این چنین به او بی توجهی نشان داده بود... دختری که کل مدت جشن، با قر و قمیش هایش از آقای پسر خاله دلبری کرده بود

  به یقین رسید که معشوقه دوست داشتنی اش به خواب ابدی فرو رفته است. از این لحظه به بعد می توانست جسارت بیشتری از خود نشان داد. دیگر احتیاط عاشقانه لازم نبود. کم کم حسی غریزی دستانش را به کار انداخت. دستانش را به نقاط حساس رساند. می خواست تنهایی خود را با نوازش های تحریک کننده تری پر کند

تازه عروس، غلتی در تختخواب زن و شوهری زد. با زمزمه ای که به سختی شنیده می شد، ناله کرد

پویا جان... عزیزم... امشب خیلی خستم

مسمومیت

آقا نبی به دیوار سوله تکیه داه بود. مثل روغن ماسیده ای بر ظرف غذا، منتظر محو شدن بود. غلتیدن در چاه فاضلاب. با فندک ارزان قیمتش بازی بازی می کرد

در دفتر مدیریت حکم نهایی صادر شده بود. حکمی بی برو  برگشت. آقا نبی هنوز از آن حکم ناگوار با خبر نشده بود. لحظات تعلیقش را با ور رفتن با فندکش می گذراند. با نگاه خیره به در آهنی کارخانه، عمق فاجعه را بررسی می کرد

پدرش کارگر بود. پدر پدرش هم کارگر بود. هر دوشان زندگی را با مشقت و لذت های محدود پشت سر گذاشته بودند. تنها هنرشان، نان خور پس انداختن بود. تمام چیزی که پدر آقا نبی از خود به ارث گذاشته بود، یک جین کارگر بخت برگشته بود. آقا نبی نتیجه گرفت، بدبختی اش کاملا ژنتیک بوده است. هر گونه شک در این فرضیه علمی، خرافه پردازی و حماقت بود

باد در گوش آقا نبی زوزه  کشید. یاد خواب بدی افتاد که چند شب پیش دیده بود. در خواب، آقا نبی تازه متولد شده، بغل پدرش گریه می کرد. آقا نبی می دانست وقتی که به دنیا آمده بود، در گوشش اذان خوانده بودند. ولی (همان جور که می دانید) در عالم رویا همه چیز در هم می پیچد.اتفاقات به شکل بی نظمی جابه جا می شوند. در هم ادغام می شوند و معنای خود را از دست می دهند

آقا نبی کوچولو، خیسی لب های مرطوب پدر را روی گوشش حس کرد. پدر با صدای کر کننده ای در گوشش خواند

به جهنم خوش اومدی پسرم -

 با خنده نخراشیده ای تمام زهر صدایش را در گوش آقا نبی کوچولو ریخت. بعد هم آقا نبی کوچولو را میان آسمان و زمین رها کرد. کار که به اینجا رسید، آقا نبی از خواب پریده بود. حتی یاد این رویا هم گوش هایش را به درد می آورد. دوباره به جان فندکش افتاد تا بلکه آرام شود

پسر عینکی و دست و پا چلفتی صاحب کارخانه پیش آقا نبی آمد. جملات نصفه و نیمه بی معنایی به آقا نبی گفت. آقا نبی از حرف هایی که شنید سر در نیاورد. وضع اقتصادی، نبود بازار، تعدیل کارکنان، پلمپ و بدهی برایش هیچ معنایی نداشت. حرف پسر مدیر را قطع کرد

اخراج شدم ؟ -

شرمنده به خدا -

آقا نبی به سمت اتاق کمد ها رفت تا وسایلش را جمع کند. در مسیر کوتاهش هنوز داشت با فندکش بازی می کرد

زن آقا نبی، از این که زود تر از معمول شوهرش را ور دلش می دید، تعجب نکرد. از قبل می دانست که بالاخره یک روزی خانه خراب می شدند. بد بختی مثل سایه پشت سرشان بود. حسرت یک شوهر پولدار همیشه در کله اش سوت می کشید. بیچاره فکر می کرد که همه شوهر های دنیا پولدارند به جز آقا نبی

آقا نبی هم کم فکر و خیال نداشت. پیش خودش خیال می کرد که تمام زن های دنیا خوشگلند الی زن خودش

هنوز نیم ساعتی  از حضور آقا نبی  در خانه اجاره ای نگذشته بود. صدای قابلمه و دیگ و استکان نعلبکی، همسایه ها را از فاجعه پیش آمده خبردار کرد. آقا نبی دیگر تحمل شنیدن سمفونی آشپزخانه را نداشت. از خانه زد بیرون. تا دم دم های فردا صبح هم برنگشت

وقتی به خانه رسید، حسابی گرسنه بود. اتفاقا تنها موش خانه آقا نبی هم آن شب حسابی گرسنه اش شده بود. قبل از آن که آقا نبی سر برسد، به اندازه شکمش از تکه پنیری در گوشه اتاق خورده بود. آقا نبی با حال و روزی آشفته گوشه و کنار خانه تک اتاقه شان را وارسی کرد. تکه پنیری را که آقا موشه به آن ناخنک زده بود، پیدا کرد. بدون تشریفات، تکه پنیر را در حلقومش چپاند. بعد روی تشکی که زنش برایش آماده کرده بود، خوابید

صبح اول وقت، تلفن اداره  آتش نشانی زنگ خورد. کارخانه ای که آقا نبی کارگر آن بود، به دلیل نامشخصی آتش گرفته بود. آقا نبی پیچاره هم بر اثر مسمومیت مرده بود

اندوه شدید

از این زندگی حالم به هم می خوره...همه چیز تکراری شده،خسته کننده،مسخره،احمقانه...حتی یک ثانیه دیگه هم نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم... باید تمومش کنم ...این آخرین فرصته ... اگه دوباره شک کنم،ده بیست سال دیگه از عمرم می گذره و هیچ چیز هم عوض نمیشه... نه... همه چیز عوض میشه...روز به روز بدتر میشه... منم روز به روز ترسو تر می شم... از این فکر که فردا رو تختم چشمم به سفیدی سقف بخوره، چندشم میشه...باید جلو بدبختی بیشتر رو هر چه سریعتر گرفت... ماهی رو هر چه زودتر بکشی، زود تر راحت میشه...نه، دیگه نباید وقت تلف کنم...تا چند دقیقه دیگه همه چیز تموم میشه... من، دنیا، همه چیز...باید زود تر دست به کار بشم

این آخرین فکر هایی بود که از ذهن احمد می گذشت. احمد روی چهار پایه ای وسط اتاق ایستاده بود. چشمانش را بسته بود و تنش خیس عرق شده بود.از قبل طناب داری را از سقف آویزان کرده بود.بدون تشریفات، آماده مراسم خودکشی شد. حلقه طناب را با دستهایی لرزان دور گردنش اندخت

ناگهان مادرش از اتاق پایین صدایش زد

 پسرم بیا پایین، شام آمادس-

 چی داریم؟-

عزیزم همون غذایی که خیلی دوست داری، ماکارونی-

احمد به چابکی حلقه طناب را از گردنش بیرون کشید و بدو از اتاق خارج شد. هنوز چند دقیقه نگذشته، وحشیانه در اتاقش را باز کرد

اه، باز دوباره پیاز تو غذا ریخته-

این آخرین جمله ای بود که احمد در سن 84 سالگی گفت

پنجره دو جداره  

 

آقا رضا اعتقادی به معجزه نداشت ولی روزگار جوری او را تکانده بود که راهی جز نقض باورهایش نبود

یک ماهی می شد که مهره های دیسک کمرش جا به جا شده بود. به هر دکتری رو انداخته بود تا بلکه این درد لا مذهبش ساکت شود. تمام دکتر ها متفق القول تنها راه درمان را عمل جراحی می دانستند. هر دفعه هم برای تاکید بر این تشخیص تکراری شان، کلی پول ویزیت می گرفتند. بی ناموس ها قبل از آنکه جواب سلام آقا رضا را بدهند،صورت حساب صندوق را کف دستش می گذاشتند. گروه خونی آقا رضا و کل خاندانش که به پول چنین عملی نمی خورد. استراحت مطلق هم دیگر خسته کننده شده بود

ادامه نوشته

گرهام بل احمق

 

آقای ت. ذهنش مشغول است. مدام تصویر دوستان،دشمنان و چهره هایی که نسبت به آنها بی تفاوت است، دور سرش می چرخند. نیاز دارد با کسی حرف بزند. اما با چه کسی؟

در انتخاب فرد مناسب مردد است. در چنین شرایطی که کسی نیاز مبرم به حرف زدن دارد، معمولا هم کلامی با جنس مخالف آدم، حس خوبی بر می انگیزد. دوست دختری یا حتی زنی غریبه. ولی مشکل آقای ت. پیچیده تر از این حرف هاست

نگاه آقای ت. روی صفحات دفتر تلفن به نوسان می افتد. اگر می توانست فرد واجد شرایط را انتخاب کند، تازه آن موقع بود که از چاله به چاه افتاده بود. اصلا موضوع صحبت چه باید می بود ؟

هر وقت به خودش جرات داه بود تا با کسی حرف بزند، از مسائلی حرف زده بود که کوچکترین اهمیتی برایش نداشتند. انگار متعهد بود تمام اتفاقات ذهنی اش را از دیگران پنهان کند. همین که اولین کلمات از دهانش خارج می شد، چیزی نمی گذشت که حس می کرد دارد چرند می بافد. آن کلمات و جمله ها ساخته ذهن او نبود. حتی طنین صدایش با صدایی که از درونش می شنید فرق داشت. همه وجودش تقلید ناشیانه ای می شد از کسانی که محبوب بودند. محبوب نه در نزد خودش، که در نزد دیگران. دیگرانی که عقایدشان مورد تاییدش نبود

آقای ت. از حق انتخاب خوشش نمی آید. آزادی به وحشت می اندازدش.سرش را درد می آورد.قضا و قدر برایش آرامش بخش است. در نگاه  قدری دیگر لازم نیست کاری بکند، چیزی را جا به جا کند، سرش را گرم کند. با خیال راحت دست روی دست می گذارد و خود را به دست سرنوشت می سپارد

آقای ت. تصمیم می گیرد قضیه را وارونه نگاه کند. روی صندلی راحتی می نشیند. منتظر می ماند تا تلفن زنگ بخورد. تا کسی تصمیم بگیرد با او حرف بزند. تلفن زنگ نمی خورد. تا ساعت ها بعد هم تلفن زنگ نمی خورد

آقای ت. نگران می شود. کسی که به او زنگ بزند، در چه مورد می خواست با او حرف بزند ؟ اگر از الگوی رفتاری آقای ت. پیروی کند که بی شک چرند خواهد گفت و اگر از اتفاقات حقیقی ذهنش بگوید، باز هم برای آقای ت. اهمیتی نخواهد داشت. دغدغه های دیگران به آقای ت. ربطی ندارد. گوش های آقای ت. برای شنیدن درد دل دیگران سنگین است

تلفن زنگ می خورد

آقای ت. مردد می شود... تلفن زنگ می خورد... آقای ت. تصمیم می گیرد گوشی را بردارد... تلفن زنگ می خورد... آقای ت. منصرف می شود... تلفن زنگ می خورد... آقای ت. سعی می کند فرد پشت خط را شناسایی کند... تلفن زنگ می خورد... آقای ت. از این که کسی به فکرش بوده حس خوبی پیدا می کند... تلفن زنگ می خورد... آقای ت. از زنگ گوش خراش تلفن عصبی می شود... تلفن دیگر زنگ نمی خورد

آقای ت. ذهنش مشغول است. مدام تصویر دوستان، دشمنان و چهره هایی که نسبت به آنها بی تفاوت است، دور سرش می چرخند. نیاز دارد با کسی حرف بزند. اما با چه کسی ؟



                        نبود چنین مه در جهان ای دل همینجا لنگ شو 


                                                        از جنگ میترسانیم , گر جنگ شد گو جنگ شو


کفش بچه 


          پا نخورده


                     فروشی

سردمه !!

مثل آغاز حیات گل یخ.

جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟

من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,

این که هر کی خودشه!


ادامه نوشته




من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش