کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سوپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دستفروش. دوره گرد. پزشک. وزیر. یک واکسی کنارِ خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلا دل نداشتم. کاش اصلا نبودم. کاش نبودی. کا...ش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ مهتاب! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش چادرت بودم. نه، کاش دستهایت بودم. کاش چشمهایت بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ریه هایت بودم تا نفس هایت را در من فرو ببری و از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تومن بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی ...
 
مصطفی مستور

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
درِ این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت  .........

                           هوشنگ ابتهاج

کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

 

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشگ هایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

 

وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

 

فروغ فرخزاد

تابلو ی نقاشی

عادتش شده بود.هر وقت که دلش می گرفت خیره می شد به تابلوی روی دیوار اتاق و غرق در خط و خطوط نقاشی، افکار در هم بر هم اش را زمزمه وار زیر لبانش می سرود.

تابلو تصویر عریان زنی بود که در تاریکی پس ضمینه نقاشی تنها با نور ضعیف شمعی پدیدار شده بود.باریکه روشنایی فقط سر ، سینه و خطوط ناواضحی از کناره ی ران هایش را روشن کرده بود.

دسته ای از موهایش موج زده روی بالش و دسته ای دیگر پشت گوش هایش آرام گرفته بود.چشمان خمارش ، لبان سرخ نیمه متبسمش و سفیدی صورت درخشانش حالتی قدیس گونه داشت.

زن دستانش را پایین سینه هایش قلاب کرده و به نقطه ی مبهوتی در هوا خیره شده بود.

گویی فرشته ی وحی را دیده باشد..........

 

آن شب باز ماتم زده جلوی تابلو ایستاد.سیگاری گوشه لبانش گذاشت .

آتش زد.......

و تمام اتاق در دود غلیظ سیگار بلعیده شد.

 

 

وقتی که سایه های کشدارمان روی دیوار کنار تخت روی هم می رقصید،در روشنایی بی جان غروب آفتاب صورت رنگ پریده اش را دیدم،چشمانش می خندید و لبانش....لبانش طعم سیگار می داد و دلتنگی....

چند بوسه؟؟؟چند بوسه فرانسوی می توانست دلتنگی این همه روزهای دوریش را جبران کند؟؟؟!!!.....

وقتی که با روطوبت لبانمان تن یکدیگر را رنگ زدیم .دستها را به کمر هم حلقه کردیم.مثل نماد ین و یانگ..........

انگار فقط نقطه ای تا کامل شدنمان باقی بود.

شب شده بود و در تاریکی پر هیاهوی اتاق چیزی جز سنفونی کوبش قلب هایمان شنیده نمی شد........

هنوز دایره ی مان کامل بود،مثل پازلی در هم فرو رفته بودیم.

صورتم را چرخاندم،پایین تخت برایم انگار کیلومتر ها ارتفاع داشت.مثل کودکی که لبه پرتگاه باشد دستانم را دور بدنش محکم کردم.

گفتم:از ارتفاع می ترسم.مرا بفشار،مثل اناری میان دستانت.......

مرا فشرد. آنچنان قوی که احساس کردم پوسته ام شکافت و سپس......شهد سرخ رنگی که روی تخت می چکید...

دیگر بوی انار همه جا را گرفته بود.........

بعد از آن دستانش شل شد، انگاری پوست سفت تنم خسته اش کرده باشد و من آبلمو شده ............

نگاهش کردم، با چشمان نیمه بازش نگاهم کرد.....در اغما بودم ، لبانم با حالتی نیمه هوشیار  زمزمه می کرد

دلم می خواست زمان می ایستاد. من ، او، خوش بختیمان خشک شده در یک تابلوی نقاشی......

طوری که صدایم را شنیده باشد بلند شد، روی تنم خیمه زد و به چشمانم خیره ماند

آنگاه لبانش را بر گوشم  فشرد....برایم شعری خواند، شعری که تا آن زمان ناسروده مانده بود

من گوش می کردم شعر که پایان یافت دیگر هیچ صدایی  شنیده نشد......

نه تپش های قلبمان و نه تیک تاک ساعت روی دیوار .....چه شده بود؟؟ نکند واقعا زمان ایستاده باشد!!!!!!!............

قبل از آنکه حقیقت را بفهمم از تخت پایین آمد.دستانم را روی بدن خشک شده ام قلاب کرد.سیگاری از جیبش در آورد ، گوشه ی لبانش گیراند و آتش زد.....

آنگاه در ظلمات بی انتهای  اتاق گم شد............

 

گرگ هاری شده ام

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.......... 

م.امید 

دل نوشت:آمدم تا دوباره برگردم....
 

آخرینم

نوشته هایی که بی مخاطب می مانند....

حرف  هایی که نافهمیده......

هه...چه فایده دارد..........

مگر می توان هر دردی را به هر بی دردی گفت.هر رازی را به غریبه ای!!!!

اینجا....نه دیگر دوستی برایم باقی مانده نه مخاطب بی نشانی که حالم را بپرسد....

نه داروگی نه گذشته ای....

نه عشقی.....

نه منی.......

نه تویی........

حالم خوب نیست......می روم

           شاید برای همیشه.......



پی نوشت:این مسافر خانه ی بی مسافر را به صاحبش می سپارم.....باشد مکانی برای دلنوشته های خودش.......... 

هر وقت که دلتنگت شدم نبودی... هر وقت که صدایت کردم نشنیدی...

گیرم که حالا هم بگویم دل تنگتم.......می دانم هیچ فرقی نمی کند

تو همانی هستی که هیچ وقت نیستی...........!!!!!!!

و حافظه ی تو ....

   کوچکتر از آن بود

        که خاطره ی مرا در خود بگنجاند

.

.

قلبت که جای خود دارد...........

شب

با دست های خیس عطر آلوده ی لرزانش

کبودی پلک های بسته ام را بوسید

و دوباره

در پس رویایی دور

مرا به خاطره ای از تو آبستن کرد

  می دانم

        فردا

بار دیگر از چشمانم زاده می شوند

اشک های یتیم دلتنگی من .........

 

های تو

این بار از تو می گویم......

تو که هر بار آنچنان ناگهانی به مردمک چشمانم حمله ور می شوی و سفیدی تن ظریف چشمانم را می دری

 طوری که هیچ متجاوزی اینچنین به سرزمین ستم دیده ای هجوم نیاورده باشد

های تو

خودت را کنار بکش.....

بگذار این بار که دنبال خودم می گردم

دختری را ببینم که تکرار آشنای من است

همان که با نگاه خیس ساکتش درون آینه ای که به دیوار اتاقم چار میخ کرده ام نشسته است....

هاییییییییی تو............

 

سال ها بود که عاشقانه به دنبالش می رفت

بی آنکه دیده شود،بی آنکه شنیده شود

بی چشم داشتی از سپاس و قدر دانی

خسته از این همه اصرار برای فهمیده شدن،خسته از این همه زمزمه شاعرانه بی پاسخ

سر انجام ایستاد.......

و برای آخرین بار نگاهش کرد

برای آخرین بار در صورت مغرور آن پیکره راز آلود به دنبال بهانه ای برای ماندن گشت

بی خودی به لب های بسته اش نگریست خودش هم خوب می دانست هیچ کلمه امیدوارانه ای از میانشان بیرون نخواهد آمد

ایستاد....

و برای اولین بار ضرب آهنگ دور شدن قدم های پیکره را شنید

برای اولین بار حسی از دلتنگی و رهایی وجودش را پر کرد

با پشت دست رطوبت چشمانش را گرفت و بی صدا از میان دیوار گذشت


پیکره سر به هوا توقف طولانی او را نفهمید

تا آنکه در غروب آفتاب،نا گاه نگاهش از دیوار به روی زمین افتاد

ایستاد......

بهت زده به اطرافش نگریست .دیوانه وار به دور خودش چرخید......

ایستاد....

و در میان سایه های بلند و کشدار موجودات اطرافش

بی آنکه دیده شود، بی آنکه شنیده شود

دردمندانه فریاد کشید.........من سایه ام را کشتم



خیالت روی کاغذ نقش می بندد
دوباره واژه می شوی
دوباره خواهمت سرود.......

مردمان این شهر

فراموشت می کنند

در میان کوچه های پیچ در پیچ ذهنشان زودتر از آنکه باورت بشود پیر می شوی,بوی کهنگی می گیری,بوی گندیدگی

خاکسترت می کنند زیر انگشتان خاک.....

در میان مغزهای آکنده از خیال های رنگینشان فکر ماندگاری بسرت نزند

اینجا هیچ چیز جاودانه نمی ماند......

اگر کسی برایت لبخند زد دست هایت را نگشا

عاشق شدن اشتباه فاحشیست که فقط فاحشگان این شهر را به آن متهم می کنند

اینجا نه کسی عاشقت می شود نه دوستت خواهد داشت

در عوض تا دلت بخواهد برایت سکوت می کنند

طولانی و عذاب آور.........

و تو یا می توانی تمام عمرت را چشم به راه فرشته ای بمانی

یا عادت کنی به غریبه ماندن به غریبانه زیستن

به نگاه سرد ناآشنای آشنایت

به عبور بی تفاوت عابری که عمری در کنارش بوده ای.....

مردمان این شهر به یادت نخواهند آورد.........

.

.

بس است دیگر 

بی خودی حرف خاطره را به وسط میاور

اینجا هیچ اتفاقی خاطره نمی شود


دلنوشت1:دلم برا همتون تنگ شده داروگیا....

دلنوشت2:تو آمده بودی.............

من خواب می دیدم.من خواب می دیدم؟؟؟؟؟

پری

پری بر روی صندلی نشسته بود.مثل همیشه موهای خرمایی اش را دو دسته کرده بود.یک دسته را پشت سرش و دسته دیگر را روی شانه سمت چپش ریخته بود.یک پایش را روی پای دیگر انداخته ,یک دستش را زیر چانه اش نهاده و دست دیگرش را هم به آن دست قلاب کرده بود.مثل همیشه لبخندی شیطنت آمیز به روی لبانش آویخته بود و با چشمان مرطوب عسلی اش به روبه رو می نگریست......

اگر چشمانش را می گرداند می توانست دراور نامرتب , لباس های مچاله شده محمود روی زمین , رو تختی چروکیده در پایین تخت, پنجره نیمه باز دیوار کنار تخت و غبار ضخیمی که روی آینه و پنجره کشیده شده بود را ببیند.

ولی نیازی نبود او همه چیز را می دانست.حتی تعداد لیوان های نشسته و بشقاب های جرم گرفته روی میز را هم حدس میزد.......

بو کشید .بوی محمود می آمد و دلتنگی و چند شاخه گل یاس پژمرده شده در گلدان بیرون پنجره

چقدر دلش برای دست های محمود تنگ شده بود که گاه و بی گاه می پرید و دست ها را به دور کمرش  حلقه می کرد

این روز ها آنقدر به انتظار محمود نشسته و به رو به رو خیره شده بود که دیگر یادش رفته بود چند وقت است از اینجا رفته.....


شب شده بود.اتاق و پری هر دو در تاریکی شب غلطیده بودند که صدای کفش های مردانه  ای بر روی پله ها شنیده شد . چند ثانیه بعد صدای پاشنه کفش های زنانه به گوش رسید و از پی آن چند خنده تیز و کوتاه......

کلید در قفل در چرخید. محمود همراه با زنی وارد خانه شد. هر دو به سمت اتاق خواب رفتند. زن در اتاق چرخی زد سپس اشاره به قاب عکس روی میز کرد و گفت:اِ پس زنم داری.....

محمود بی آنکه جواب دهد پرید دست هایش را به دور کمر زن حلقه کرد بوسه ای بر روی لب هایش زد او را به روی تخت انداخت و شروع کرد به در آوردن لباسش

زن لحظه ای تردید کرد. محمود لبانش را به گونه های او کشید و آهسته زمزه کرد :(نگران نباش اون الان اینجا نیست بیمارستانه یعنی تیمارستانه)و آنگاه صدای قهقهه تمسخر آمیز هر دو در هم پیچید...

پری با چشمان مرطوب عسلی اش به رو به رو می نگریست.اگر چشمانش را می گرداند می توانست محمود را در حال هم آغوشی با آن زن ببیند ولی ترسید نتوانست.......

زن نیم خیز شد و گفت:چراغو خاموش کن محمود چشام در اومد

محمود دستانش را بلند کرد و صدای خورد شدن چیزی شنیده شد.زن با نگرانی پرسید : چی شد؟؟

محمود نگاهی به زمین انداخت و گفت :هیچی دستم خورد قاب عکسه افتاد........


پری بر روی صندلی چرخداری نشسته بود و در نور کم سوی اتاق 302 در حالی که عکس محمود را بغل گرفته بود با چشم های مرطوب عسلی اش آرام آرام به خواب رفت .............

این ماه مبارک

ساعت 4:30 دقیقه صبح است و چیزی به اذان نمانده که دو دست جنون زده مرا در رختخواب وحشیانه تکان می دهد و به من می فهماند که چیزی به اذان نمانده و همگی خواب مانده ایم.

پشت دست هایم را با عجله به چشمان پف کرده ام می کشانم ،خمیازه ای نه چندان طولانی سر می دهم و روانه آشپزخانه می شوم.در دلم به همه کس وهمه چیز بد و بیراه می گویم و گلایه که آخرچه معنایی می دهد من که تا 11 شب خانه منیرخانم اینا کلفتی می کنم باید 4 صبح با هول و تکان از خواب بیدار شوم و سفره رنگین و عریض و طویل نان و سبزیمان را پهن کنم وحالا خیلی که نانمان در روغن باشد و یکی از همسایه ها مثلا مهری خانم یا حاج باقر برایمان نذری آورده باشند کنارش هم یه کاسه آشی چیزی قرار دهم.

تلوتلو خوران وارد حیاط می شوم و به طرف گوشه ای که آشپزخانه نیمه مخروبه مان قرار دارد حرکت می کنم. هنوزشب است و آسمان تاریک و گرفته.....شاید تنها چیزی که این نیرو را به من می دهد تا صبح به این زودی از خواب بیدار شوم ستاره های کوچک و فراوانی باشد که توی آسمان بالای سرم چشمک می زنند یا ماهی که کاملا قرص شده و خبر از این می دهد که 15 روز از این ماه مبارک تمام شده.........

چایم را که هرت می کشم می روم گوشه ای تکیه می دهم به پشتی و خانواده 6 نفره مان را زیر نظر می گیرم

خانواده ای که تشکیل شده از یک  پدر نیمه فلج ، مامان آرتوروزی ، دو خواهر کوچک تر از خودم که به دلیل عدم توانایی مالیمان حتی نتوانستند سیکلشان را بگیرند و خلاصه آخرین پس انداخته مامان و بابام که با کلی نذر و نیاز خدا بهشان بخشید یک پسر کوچولوی نابینا ست.من هم که بچه بزرگ خانواده باشم و کلفت و نان آور خانه که از صبح تا شب هر چه کار می کنم یا خرج برادر خواهر هایم می شود یا خرج بابای علیلم.

و از قِبَل برو رو و جمالاتی که خدا به بنده عنایت فرموده آن قدر شرح دهم که در سن 25 سالگی با این همه خواستگارهایی که در خانه مان را از جا کنده اند مانده ام!!! بالاخره مراد نئشه ای را انتخاب کنم یا علی جیب بر را..........

به خودم که می آیم می بینم همه رفته اند و من مانده ام و یک سفره پر از ظروف نشسته . مشغول جمع کردن کاسه بشقاب ها  که می شوم در دلم شروع می کنم به راز و نیاز که آخر خدایا ما که از 365 روز سال 360 روزش را روزه ایم دیگر این 30 روز چه صیغه ایست !!؟؟ و در همین حال مکاشفاتم که صدای شلپ بلندی رشته افکارم را متلاشی می کند.با عجله وارد حیاط می شوم و پدرم را می بینم که تا کمرافتاده داخل حوض ، دست و پا می زند و نمی تواند خودش را بیرون بکشد و مادرم هم از آن سر حیاط دست به سر کوبان و خاک برسر ریزان به طرف پدرم می آید و داد می زند:قاسم علی الهی که ذلیل نشی. و من در دلم می گویم:یعنی الان ذلیل نیس؟. و او ادامه می دهد: تمام لباساتو خیس کردی،مگه نگفتم هر وقت خواستی وضو بگیری منو صدا کن بیام کمکت....

بابام را که از آب می کشیم بیرون خیس و مچاله شده مثل بچه ای که کاره نادرستی انجام داده و از مادرش یک دل سیر کتک خورده گوشه ای ساکت و آرام می نشیند.دلم برایش می سوزد،همه اش تقصیر این آقا نقی در به در مانده است از وقتی که گفت پسر من هم در همین ماه مبارک شفا گرفته بابام تمام روزه هایش را می گیرد و هر روز هم ضعیف تر می شود ولی کو خبر از معجزه؟؟.....


صدای اذان که از گل دسته های مسجد محله مان بلند می شود ناخودآگاه نگاهم سرمی خورد روی بابام که حالا روبه قبله روی پای سالمش ایستاده و دست سالمش را به حالت دعا بالا گرفته ، پشتش به ماست ولی از صدای هق هق گریه هایش می توانم صورتش را مجسم  کنم ، نصفی از صورتش مثل مجسمه  خوشک و بی حالت و نصفی دیگر در هم رفته و اشک آلود. ابرویش کج شده لبش آویزان وچشمش مدام بالا و پایین می پرد.التماس می کند...........التماس می کند............

گریه ام می گیرد،دست هایم را روی گوش هایم می گذارم و به طرف آشپزخانه می روم . ای کاش این 15 روز هم تمام  شود..............

   

دوستان خوشحال میشم اگه داستانکم رو بخونید و نظرتون رو هم بگید

 

صبح اولین شعاع های پر نورش را از لای درزهای پرده های ضخیم پنجره عبور داد وبه روی صورت او کشید همچون دست های گرم و نوازشگری که بعد از یک خواب طولانی آدم را بیدار می کنند.در جایش غلتی زد دست های عرق کرده اش را باز کرد و به آرامی روی ملافه های خنک کنار بدنش کشید انگار که در جست وجوی کسی باشد واز اینکه دستانش با هیچ چیز احیانا سفتی برخورد نکرد شکه نشد.چشمانش را باز کرد واولین چیزی که دید نبود او بود..............
نه جیغ کشید نه اشک ریخت و نه هراسان در جست وجوی اثری از او از این اتاق به آن اتاق دوید گویی همه چیز را از قبل می داند...............
لحظه ای روی تخت دراز کشید و تجسم کرد نوعروسی ست که اولین شب پر تلاطم عمرش را تجربه کرده است تصور کرد مردی را که با مهربانی موهای روی پیشانی اش را کنار می زند گونه اش را می بوسد دست هایش را محکم می فشارد آنگاه نزدیک می شود ودر گوشش زمزمه وار می گوید:دیشب خوب خوابیدی عزیزم؟.سپس مرور کرد لحظات ناملموسی که آدم به بوی بدن کسی یا ریتم نفس هایش عادت می کند.عادت می کند به حجمی که توسط او روی تخت گرفته می شود ودر نبود او خالی می ماند بی هیچ جای گزینی.
تجسم کرد لحظه ای را که از خواب بیدار می شود کورکورانه دستانش را روی ملافه های نرم کنار بدنش می کشد واز عدم برخورد دستانش با چیز سفتی احساس دلواپسی می کند.تجسم کرد شبی را که هر دو روی تخت خوابیده اند و مرد ازش در خواست می کند و او با عصبانیت فریاد می زند:نه عزیزم امشب خستم بذار برا فردا و لحظه ای احساس شعف کرد از اینکه حداقل در رویا می توانست احساساتش را صادقانه بیان کند.
ناگهان صدای ضربه های محکمی به در رویاهای او را ناتمام گذاشت وبه او یاد آوری کرد که مهلت اجاره اتاق تمام شده.به سرعت از تختش بلند شد به بدن عریانش کش و قوسی داد وبا صدای گرفته فریاد زد: ببخشید الان می یام بیرون
با عجله دوش گرفت و لباس هایش را پوشید.یک پیرهن توری چسبان که بدن نیمه عریانش را حتی بیشتر از بدن عریانش به چشم می آورد.موهایش را به زور داخل کلاه لبه دارش فرو کرد. رژ قرمزی به روی لب هایش کشید و سایه بنفش تندی به پلک هایش زد.آنگاه بغضش را فروخورد،لبخندی تصنعی به روی صورتش نشاند و با لوندی همیشگی اش از اتاق خارج شد..............

کافه نادری سرشار از نوستالژی

کافه نادری یعنی من, می خواهم باز هم بمانم...
کافه نادری یعنی تو, شاید بازهم مرا دوست می داری...
کافه نادری یعنی هنوز بی نوستالوژی نشده ایم(تو, و شاید من!)...
کافه نادری یعنی ...
یعنی...

کافه نادری نام یکی از کافه‌های قدیمی تهران است. کافه نادری در شرق پل حافظ در خیابان نادری (جمهوری فعلی) واقع شده‌است.

در سال ۱۳۰۶ مهاجر ارمنی با نام خاچیک مادیکیانس این کافه را دایر کرد
نگاهی بیندازیم به تاریخچه مرد مهاجر روس که این کافه را بنا کرد: کافه و هتل نادری در سال 1306 توسط یک مهاجر روس به نام خاچیک مادیکیانس ساخته شد. نام این کافه به دلیل قرار گرفتن در خیابان نادری(جمهوری فعلی) نادری گذاشته شد. این شخص برای اولین بار در تهران به کار شیرینی‌پزی پرداخت و در رستوران نادری برای نخستین بار غذاهای فرنگی را به ایرانی‌ها معرفی کرد. او بعد از مدتی در کنار کافه نادری هتلی به همین نام احداث کرد. هتل نادری بعد از گراندهتل دومین هتل ساخته شده در تهران بود.

اگر چه از معماری قدیمی کافه نادری دیگر اثری باقی نمانده اما نشستن در این کافه هنوز حس نوستالژیکی دارد؛ پس از آتش‌سوزی که در دهه‌ی پنجاه به خاطر بی‌احتیاطی یکی از مشتریان که هنگام چرت زدن سیگارش روی تخت می‌افتد و ساختمان آتش می‌گیرد، شکل سنتی و اولیه‌ی بنا که در معدود عکس‌های به جا مانده مشخص است، از بین می‌رود و مجموعه‌ی بازسازی شده شکل مدرن‌تری به خود می‌گیرد و حالا ظاهری شبیه ساختمان‌های دهه‌ی پنجاه ایران را دارد.

ساختمان كافه و هتل نادری سال 1307 هم‌زمان با ساخت ساختمان‌های راه آهن و بانك‌های كشور به‌عنوان یك مجموعه تفریحی از روی سبك‌های غربی به خصوص آلمانی ساخته شد. در این ساختمان علاوه بر كافه و هتل ، قنادی هم وجود داشت. همان‌طور که گفتم از معماری قدیمی كافه دیگر اثری باقی نمانده، در معدود عكس‌های این بنا كه یكی از آن‌ها بر دیوار راهروی ورودی هتل آویخته است می‌توان شكل قدیمی آن را دید. در بنای فعلی دیگر از آن دیوارهای آجری كه سر آن‌ها در بالای ساختمان هلال شده بود و یا پنجره‌های بلند و باریك كه جلوی آن‌ها بالكن وجود داشت، خبری نیست.

کافه نادری، به مکانی برای میتینگ‌های سیاسی و فرهنگی در دهه‌ی سی و چهل تبدیل شده بود. پاتوق روشن‌فکران بسیاری از جمله صادق هدایت، جلال آل‌احمد، احمد فردید و سیمین دانشور، آیدین آغداشلو، نیما یوشیج و فروغ فرخزاد بود که همه‌‌ی شهرت خود را به‌عنوان نوستالژیک‌ترین پاتوق فرهنگی کشور از حضور و اعتبار این اشخاص دارد..

اما هم اکنون نوه‌های خاچیک مادیکیانس، مالکان فعلی هتل و کافه نادری هستند. با وجود این که فضای امروز کافه نادری از بسیاری از رستوران‌ها و کافه‌های فعلی ساده‌تر است و بهداشت و نوع سرویس‌دهی‌اش به دلیل بی‌توجهی صاحبان آن با استانداردهای روز همخوانی ندارد، این کافه همیشه پر از مشتری است. مشتری‌هایی که می‌آیند تا در آن فضای نوستالژیک روی صندلی‌هایی که بزرگان فرهنگی ایران نشسته‌اند بنشینند و دقایقی در تاریخ زندگی کنند.

ظروف قدیمی لیوان‌ها لب پر و بشقاب‌های شکسته، همه بخشی از تاریخ کافه نادری است و هنوز هم با این ظروف از مشتری‌ها پذیرایی می‌شود. در این کافه هیچ چیزعوض نشده است؛ صندلی‌ها، فنجان‌ها و حتی قاشق چنگال‌ها همه همان قدیمی‌هاست. دکور داخل کافه تغییر نکرده. روکش میزها همان روکش استخوانی رنگ پنجاه، شصت سال پیش است.

این‌ها از ویژگی‌های اصلی کافه نادری است. گارسن‌های کافه و رستوران نادری چهل سال است که در این مجموعه کار می‌کنند و کافه نادری جز لاینفک زندگی آن‌هاست.در واقع آن‌ها خودشان به بخشی از تاریخ این محیط فرهنگی بدل شده‌اند و هر کدام خاطرات بسیاری از دوران شکوه و رونق این کافه و مشتری‌های سرشناس آن دارند
دل نوشت:من که شخصن خیلی دوس دارم برم اونجا

سلام  دوستان                                                                                                                          

دیروز نمایشنامه مهمانسرای دو دنیا رو تموم کردم.به نظرم خیلی کار خوبی اومد از موضوعش خوشم اومد همچنین از بعضی از دیالوگ ها که واقعا درخشان بود به نظرم کار خوبی برای اجرا می شه(البته من هنوز عشق لرزه رو نخوندم) تنها مشکل اینکه چون  نمایشنامه طوری نوشته شده که مفهوم کل اثر در دیالوگ ها نهفته ست و دیالوگ ها هم جملات عمیق و سنگینی دارند برای همین بازیگر ها مستلزم بازی قویی هستند که در غیر این صورت کار کاملا ناملموس از آب در میاد

پی نوشت : راستی از الان بگم نقش اون تابلوی چشمک زن برای خودمه :)))))

سلام دوستان

خوشحالم که جزء کوچکی از گروه بزرگ داروگ هستم.می خواستم مطلبی تحت عنوان تاریخ تئاتر بنویسم ولی ترجیح دادم اولین دفعه چیزی از خودم بگذارم.داستانکی که الان به ذهنم رسید

طناب ها

آن شب همه به او نگاه می کردند همه به او لبخند می زدند و در یک کلام همه به او توجه می کردند

جبری مدام بالا و پایین می پرید از یک طرف به طرف دیگر سن می رفت با چشم های نافذش به تماشاگران می نگریست به آنها لبخند می زد و در دل خودش را تمجید می کرد.در آخر نیز دست هایش را  بالا برد و سپس به نشانه احترام کمرش را خم کرد.آنگاه با صدای تشویق تماشاچی ها پرده ها کشیده شدند. فضای پشت صحنه گرفته و تاریک بود . برخلاف جلوی سن که پر از سرزندگی و نشاط بود آنجا بی روح و دل مرده می نمود 

مرد نسبتا چاقی که از ابتدای نمایش پشت سر جبری با لباس سیاه ایستاده بود با لحن سرد و بی تفاوتی رو به مرد دیگری  که در فاصله چند متریش روی صندلی راحتی لمیده بود کرد و گفت (حالا چه کارش کنم؟)مرد دیگر خنده خشک و بی رحمانه ای سر داد و گفت(کارش را تمام کن)

مرد چاق تیغ موکت بریش را برداشت و بطرف جبری رفت.جبری آنچنان غرق در احساس شعف وصف ناپذیر خود بود که هیچ یک از این حرف ها را نشنید. مرد تیغ را بلند کرد .نگاه جبری لحظه ای از روی صورت بی احساس مرد به روی دست های زمخت و از آنجا به روی لبه تیغ لغزید و............

کار تمام شد.طناب ها بریده شدند و او بی حرکت به روی زمین افتاد با چشم هایی نیمه باز و لبخندی ابلهانه ..........تا ابد

پی نوشت :چه بازی بیرحمانه ای......حداقل کمی آرام تر تکانمان بده