کاکتوس
خورشید در آستانه ارضا شدن بود. نور نارنجی رنگش در اتاق نیشخند می زد. زن و مرد در اتاقشان غرق شده بودند. در دریایی توفانی. مرد با دست های زمختش موهای زن را نوازش می کرد. به نرمی لاله گوش زن را می بوسید. زن چشمانش بسته بود. نفس های تندش در لذتی شهوانی دست و پا می زد. مرد در گوش زن زمزمه کرد. نا مفهوم. لبخندی مست کننده صورت زن را پر کرد. مرد مثل جانوری گرسنه به لب های طعمه اش حمله کرد. زن چشمانش را باز کرد. نگاهش مرد را سوزاند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 11:0 توسط pirouz
|
خشک آمد کشتگاه من