همان پیچکانه تنت
انکه آنروز مرا به عمق مرداب شرم همیشگی از نگاهت کشاند
همان آن که خیالش هم مرا در بر گرفتن امروز حرام است
همان
همان پیچکانه تنت
انکه آنروز مرا به عمق مرداب شرم همیشگی از نگاهت کشاند
همان آن که خیالش هم مرا در بر گرفتن امروز حرام است
همان
ساده انگار قلم , رها شو از دستانم
بر ورق نقش ببند , جدا شو از انگارم
پیچ و تاب خم خود از کف من گیر جدا
آنچنان شو که منم از پی تو در مانم
مر تو را گر بشوم یاور بی قید و شروط
جز سپیدی نشود حاصل اینپندارم
گرکسان گفتند فهمیدن تو مشکل گشت
گه آن است که دانی ز چه من حیرانم
ما بدهکاربم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
باد هم به همراهش
گاهی
نفرین بر فرفره ها
در اینجا که منم
نمی دانم تا به حال سری به اداره مالیات زده اید یا نه، در هر صورت آرزو می کنم که هیچوقت گذرتان به این اداره ملال آور نیفتد. ساختمانی دارد چهار طبقه که محل اجتماع آدم های کینه توز و عبوس است. کارمندان موذی و آب زیر کاهش هر روز (به استثنا تعطیلات رسمی) راس ساعت هشت در اتاق هایشان حاضر می شوند.البته نه برای پاسخ گویی و انجام وظیفه. اساسا اداره مالیت محفلی ست برای صرف چای و بحث های خاله زنکی.
باز این سر سودائی بی فکرت تو سر شد
باز آمدی و یک آه شد فکرت سودائی
زین ناله این نائی در نی نه توان نی نا
جز تو ز که باشد دم در حد توانایی