نمی دانم تا به حال سری به اداره مالیات زده اید یا نه، در هر صورت آرزو می کنم که هیچوقت گذرتان به این اداره ملال آور نیفتد. ساختمانی دارد چهار طبقه که محل اجتماع آدم های کینه توز و عبوس است. کارمندان موذی و آب زیر کاهش هر روز (به استثنا تعطیلات رسمی) راس ساعت هشت در اتاق هایشان حاضر می شوند.البته نه برای پاسخ گویی و انجام  وظیفه. اساسا اداره مالیت محفلی ست برای صرف چای و بحث های خاله زنکی.

در ایدئولوژی ساده ماموران مالیاتی، همه مودیان کلاهبردارند و می خواهند از دادن مالیاتشان امتناع کنند. واکنش شان هم نسبت به ارباب رجوع های هر روزه دو حالت بیشتر ندارد. یا آن چنان سفت و سخت مقید قانون هستند که وای به حال مودی که ممیزش از این دسته کارمندان باشد و یا برای رضا خدا حاضرند پاکت های در بسته را بپذیرند و عدالت را به شیوه خودشان اعمال کنند. دسته دوم، کارمندان آینده نگرند. از آنجا که آگاهند این میز ها به کسی وفا نکرده است، طوری با مودیان تعامل می کنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب.

 البته جای هیچ نگرانی نیست. این رویه ادارات دولتی آن چنان معمولی و روزمره است که اصلا کوچکترین اهمیتی ندارد. چرا که همیشه باید نیمه پر لیوان را دید. هنوز هم انسان های شریف و وظیفه شناس در سطوح مختلف جامعه در حال خدمتند و نباید آنها را نادیده گرفت. نمونه اش همین آقای احمدی که به تنهایی نیمه پر لیوان اداره مالیات بود.

از آن جا که هیچ توصیف استادانه ای نمی تواند سر وسامانی به سر و وضع اسف بار آقای احمدی بدهد، ناچارم حقیقت را با تمام تلخی اش بی پرده بیان کنم.

آقای احمدی مردی در آستانه چهل سالگی، با قامتی کوتاه، شکمی زیاد از حد فربه، سری کم مو و چشمان پف آلود، در اداره مالیات ملقب به احمدی کوچولو بود. الحق که لقبش به شکل متناقضی برازنده اش بود. مصیبت همیشگی آقای احمدی تهیه لباس برای هیکل بیش از حد بزرگش بود. اصلا تخم پیراهنی که بتواند آن همه چربی را بپوشاند، ملخ خورده بود. درز های شلوار پارچه ای خاکستری اش از فرط چاقی ران ها فرسوده شده بود. کت را که اصلا حرفش را نزنید. کمتر خیاطی است که بتواند ابعاد آقای احمدی را تصور بکند.

حرکاتش هم دست کمی از لباس های کمیابش نداشت. در هنگام راه رفتن به طرز ناموزونی قدم هایش را کوتاه بر می داشت. چنان با وسواس که انگار زمین زیر پایش مین گذاری شده است. همکارانش منشا این نوع راه رفتن مضحک را خشتک آقای احمدی تشخیص داده بودند اما حقیقت چیز دیگری بود. نمی دانم جسارت گفتنش را دارم یه نه. آخر می ترسم سر آقای احمدی را به باد دهم. امیدوارم دهان خوانندگان محترم قرص باشد. خواهشا شتر دیدید، ندیدید... متاسفانه آقای احمدی الکلی بود. هر دو سه روز یک بار سری به چهار راه استانبول می زد و یک بطری یک و نیم لیتری عرق از آقای ساقی می گرفت. این وضع راه رفتن هم نتیجه سیاه مستی های آخر شب بود.

با احتساب امروز، دقیقا پانزده سال پیش یک چنین روز آفتابی بود که آقای احمدی به استخدام اداره مالیات در آمد. او بدون هیچ رقیب جدی ای قدیمی ترین کارمند اداره مالیات است. در گذر این سال های یکنواخت، بارها و بارها روسای با لیاقت اداره عوض شده اند. روسایی که همگی با پراید هاشان به سمت ریاست می رسیدند و در پایان دوران کوتاه خدمتشان، با بنز های خدا می داند چند صد میلیونی از اداره اخراج می شدند. اما مسئول اتاق بایگانی کماکان آقای احمدی است. از عنفوان جوانی که هفتاد و سه کیلو بیشتر نداشت تا امروز که ترازو های دیجیتالی آقای احمدی را بالغ بر صد و هفت کیلو نشان می دهند، او همچنان در زیرزمین اداره مالیات به شغل بی دردسر بایگانی اسناد مشغول است.

تمام خانواده اداره مالیات، او را به عنوان مردی بسیار ساده، وظیفه شناس و تا حد زیادی شیرین عقل می شناسند. به عبارت دیگر تنها سوژه خنده آوری است که در تمام این سال ها تکراری نشده است. حتی تصور اینکه روزی احمدی کوچولوشان بخواهد مرخصی بگیرد، ساعات کاری را برایشان کسالت آور می کند.

آقای احمدی خودش می دانست که چقدر در اداره محبوب است و طرفدار دارد. در جهان بینی معصومانه اش که هیچ سنخیتی با رویه ادارات دولتی ندارد، به همه چیز و همه کس خوشبین است. به طوری که همه نیش و کنایه های بی رحمانه همکارانش را شوخ طبعی دوستانه تعبیر می کند.

یک ربعی از هشت گذشته بود که ستاره بی چون و چرا کمدی اداره، با قدم هایی سست به محل کارش رسید. پس از لبخند به چندی از شوخ طبعی های دوستانه همکارانش، بدون هیچ عجله ای خودش را به زیرزمین رساند. در اتاق بایگانی را که باز کرد اشک شوق در چشمانش جمع شد. تماشای آن همه پرونده و زونکن که با سلیقه ای ظریف در قفسه های زوار در رفته اتاق چیده شده بود، حس غروری عمیق را در وجودش بیدار می کرد. تمام آن نظم و ترتیب بی نقص حاصل دست رنج صادقانه آقای احمدی بود.

بالاخره با دست و پایی لرزان از شادی وارد اتاق شد. بالای میز کار، روی دیوار کچی آبی رنگ، سه لوح تقدیر قاب شده در نور ضعیف مهتابی می درخشید. صورت گوشتالوی آقای احمدی از فروتنی ذاتی اش سرخ شد. بعید نبود امسال هم به عنوان کارمند نمونه انتخاب شود. البته این تشویق ها مزایای مالی چندانی برای او در بر نداشت. هنوز سه ربع سکه ای که با لوح تقدیر ها به او داده بودند، نگه داشته بود. او اصلا به مادیات توجهی نداشت. همین که برنامه عرق خوری اش به راه بود، راضی اش می کرد.

برای شروع یک روز کاری، بشاش و سرحال باسن بزرگش را روی صندلی چرخدار ول کرد. اصلا میانه خوبی با این صندلی های مد روز که نشیمنگاهش کوچک بود، نداشت ولی از آنجا که ایراد را از خودش می دید، سعی می کرد با جایگاه مدرنش کنار بیاید.

یک ربعی به ساعت نه باقی بود. هنوز دسته های ضخیم اوراق درهم و برهم را برای بایگانی شدن به اتاقش نیاورده بودند. پس دوباره به فکر و خیال ادامه داد. به نظرش رسید چرا چنین روز عزیزی را امشب با یک بطری ناب عرق جشن نگیرد. ناسلامتی پانزدهمین سالگرد خدمت خالصانه اش در اداره مالیات بود.                                                                                                                                                            دست دست در جیبش برد تا اسکناس های مچاله شده اش را شمارش بکند. بعد از هشت سال اوقاتش تلخ شد. آخرین باری که قیافه عبوسی به خود گرفته بود، روز مرگ تنها عمویش بود. هنوز هم یادآوری چشمان براق و سرمست عمو، چشمانش را نمناک می کرد. خدا بیامرز آدم شوخ و شنگ و سرحالی بود. از آن عرق خور های تیر. عاشق زن ها بود ولی هیچ فرزندی از خود نداشت. برای همین هم برادر زاده اش را بسیار دوست می داشت. همیشه دور و برش شلوغ بود. شبی نبود که با رفیق و رفیقه هایش برای عرق خوری دور هم جمع نشوند. اتفاقا آقای احمدی عکس یکی از همان دور همی های کوچک را به دیوار خانه اش آویزان کرده بود. سال های آخر عمرش دیگر هیچکس برایش نمانده بود ولی همچنان بدون توجه به توصیه های پزشکش عرق می خورد و با صدای بلند می خندید. در کل زندگی خیام واری داشت.

آقای احمدی پاک فراموش کرده بود چرا یاد عمو مرحومش افتاده است. وقتی دوباره به اسکناس های کف دستش نگاهی انداخت فهمید که مسئله بی پولی است. اصلا متوجه نبود که در یک ماه گذشته در نوشیدن افراط کرده بود و حالا با احتساب مخارج روزمره اش، تهیه بطری عرق نا ممکن بود. علی الحساب تنها جرعه امیدش داخل جیب کتش بود. از روی کت، دستی بر بطری کتابی کشید و خیالش راحت شد.

آبدارچی عبوس و بد عنق اداره بدون اجازه گرفتن و رو در بایستی با کوهی از کاغذ وارد اتاق بایگانی شد. با بی دقتی تمام بار سنگینش را روی میز کار آقای احمدی پخش کرد. بدون شک پر مشقت ترین کار اداره را باید به آقای رضایی آبدارچی نسبت داد. جدا از سرویس دهی به کارمندان و نظافت اتاق های متعدد، زحمت جمع آوری اسنادی که باید به اتاق بایگانی تحویل داده می شد، به گردن آقای رضایی بود. آقای رضایی با نه سال سابقه نزدیکترین رقیب آقای احمدی از حیث قدمت بود. او هم از گزند شوخی های گاه و بی گاه ممیزان جوان در امان نبود ولی چون عصبی و کینه توز بود، کارمندان چای خور حسابی هوایش را داشتند. آقای رضایی اعتقادی به تعارفات معمول نداشت. بدون سلام و احوال پرسی نگاهی به شکم وارفته و آویزان آقای احمدی   اندخت. با چهره ای کلافه از احمدی کوچولو پرسید:

کی ایشالاه ؟

بله ؟

حالا چن ماهش شده ؟

متوجه نمیشم...

هیچی بابا... ولش کن...

آقای رضایی با وجودی که بسیار ناشیانه سعی داشت مثل بقیه کارمندان سر به سر آقای احمدی بگذارد اما مدام حس می کرد این احمدی کوچولو است که با نگاه متعجبش، او را دست می اندازد. باورش نمی شد کسی این قدر بی خیال و کند ذهن باشد. برای لحظه ای در چشمان مرد الکلی خیره شد. باز هم نتوانست تشخیص بدهد آقای احمدی تظاهر به حماقت می کند یا واقعا یک احمق است.

خودتو لوس نکن واسه من... کی بمیری از دستت راحت شیم...

آقای رضایی با فکر اینکه امروز هم هیچ فرقی با روز های دیگر ندارد، با حسادت به گیجی آقای احمدی اتاق بیگانی را ترک کرد.

حالا رسما یک روز کاری آقای احمدی شروع شده است ولی خواهشا بنده را از جزییات حوصله سر بر روز کاری ایشان معاف بفرمایید. چون نه استعدادی در پرداخت به جزییات دارم و نه حوصله شما اجازه چنین کاری را به من می دهد. اینکه آقای احمدی چند بار به هوای پیدا کردن پرونده های مربوط به اسناد امروز از صندلی اش بلند شد و یا چه تعداد کاغذ های اداری را زیر دستگاه پانچش سوراخ کرد، چه اهمیتی برای شما دارد ؟ مطمئنا شما چنین شغلی را بی اهمیت و کسالت آور تصور می کنید.

بر عکس شما، آقای احمدی قضیه را جور دیگری می بیند. او انبوه اوراق پخش و پلا روی میز را به چشم قطعات پازلی عظیم می بیند. پازلی که آقای احمدی وظیفه دارد هر قطعه اش را سر جای خودش بگذارد. گاها قطعاتی هستند که بد قلقی می کنند. آن هم به علت ناخوانا بودن تاریخ یا نام مودیشان. این اوراق که با سهل انگاری صاحبانشان پر شده اند، از وظیفه شناسی آقای احمدی سو استفاده می کنند و سرش را به درد می آورند. اما تجربه پانزده ساله آقای احمدی به سادگی تسلیم نمی شود. همیشه سرنخ هایی در اوراق هست که جای قطعات را لو می دهند. او با دستخط تمام ممیزین آشناست. با کمی تمرکز می تواند ممیز قطعه بدقلق را تشخیص دهد و مودی مربوطه اش را شناسایی کند. با این ترفند ساده هیچوقت کاغذی اشتباهی بایگانی نمی شود.

این همه حسن نیت و مایه ای که آقای احمدی در کارش به خرج می دهد، تنها یک دلیل احساسی دارد. او واقعا از شغلش راضی است. شغلی که نیاز به روابط عمومی قوی ندارد. حتی تصور اینکه روزی بخواهد با ارباب رجوع ها سر و کله بزند به وحشت می اندازدش. خصوصا از برخورد با زن ها به شدت می ترسد. چنان دست و پایش را گم می کند و به لکنت زبان می افتد که انگار روح دیده است.

یک بار چندین سال پیش بود که همکاران موذی و شوخ طبعش ( به هوای عوض کردن هوای رخوت انگیز اداره ) تصمیم گرفتند برای آقای احمدی آستین بالا بزنند. یک دختر جوان، زیبا و بسیار خجالتی که به تازگی در سمت منشی به استخدام اداره در آمده بود را برایش نشان کرده بودند. برای آنکه خوشمزگی کرده باشند، مدام در گوش آقای احمدی می خواندند که خانم مینویی عاشقش شده است. همین که نامه عاشقانه جعلی خانم مینویی را به دستش دادند، صورت تپلی و با طراوت آقای احمدی چنان گل انداخت که هنوز هم طراحان این شوخی به یاد واکنش آقای احمدی ریسه می روند. تازه جذابترین بخش ماجرا زمانی اتفاق افتاد که آقای احمدی به خوستگاری خانم مینویی که در نامه جعلی مطرح شده بود، جواب مثبت داد. چشمان گرد شده خانم مینویی وقتی که آقای احمدی از آینده مشترکشان با او حرف می زد، واقعا دیدنی بود.

خلاصه که با چه افتضاحی قضیه فیصله پیدا کرد. بیچاره خانم مینویی به علت تحریک کارمندان از اداره اخراج شد و آقای احمدی هم متعهد شد که دیگر از این غلط ها نکند.

از آن روز به بعد یکی از تفریحات همیشگی کارمندان اداره مالیات، خیال پردازی در مورد زندگی جنسی آقای احمدی شد. سر ساعت ناهاری دور یک میز جمع می شدند و آنقدر خزعبلات می گفتند که تا پایان روز سر کیف بودند. با دهان پر از غذا بی نمک اداره، در باب کیفیت چیز آقای احمدی ( منظورم همان چیزی که خودتان می دانید) با هم بحث و تبادل نظر می کردند. بعد هم صدای انفجار گوشخراش خنده بود که سالن را پر می کرد. در این لحظات هیاهو، آقای احمدی با لبخندی بر لب، جدا از دیگران، سر میز دو نفری که همیشه یک صندلی اش خالی بود می نشست و به آرامی غذایش را می خورد. سعی نمی کرد فضولی بکند و به بحث مفرح و داغ همکارانش گوش بدهد. در واقع اصلا صدای جماعت خوش خنده را نمی شنید. فقط با اضطرابی پنهان منتظر بود تا بالاخره همکارانش دست از خوردن و خندیدن بکشند و سالن غذا خوری را ترک کنند. دست چپش را آماده روی جیب کتش نگه می داشت تا به محض تنها شدن خودش را از خماری در بیاورد.

کسانی که هر از گاهی با دوستان عزیزشان عرقی می نوشند و آخرش هم تگری می زنند، مطمئنا نمی توانند عمق مصیبت این مرد الکلی را درک بکنند. آقای احمدی در آنی به یقین رسید که چقدر زندگی یکنواختش، پوچ و بی معنی است. این دید یاس آلود آقای احمدی صرفا نتیجه یک حواس پرتی ناخواسته بود. متاسفانه امروز بطری کتابی خالی بود.

همه می دانیم که اعتیاد به هر چیزی، وقت خماری اش چه بلای خانمان سوزی می شود. از آقای احمدی بعید بود این چنین سهل انگارانه با خودش رفتار کند.                                                                             در هشت سال گذشته سابقه نداشته پر کردن بطری کتابی را فراموش بکند ولی از شما چه پنهان، اصلا عرقی در کار نبود. بیچاره آقای احمدی یادش نبود که دیشب حتی دخل بطری مبادایش را نیز در آورده بود.                 

راهی جز بازگشت به اتاق بایگانی وجود نداشت. با گام هایی سنگین و دلی سرشار از نا امیدی در راهرو پر رفت و آمد طبقه اول به راه افتاد. تازه داشت بوی مشمئز کننده و نفرت انگیز اداره مالیت را حس می کرد. تازه فهمید عمرش را با چه آدم های بی حیا و بی ملاحظه ای زیر یک سقف، تلف کرده است. گاه و بی گاه صدای خنده های بی شرمانه شان را می شنید. نمی فهمید چرا هر چهره ای که اتفاقی به چشمش می آمد، با پر رویی تمام زیر نظر گرفته بودش. انگار نه انگار که پانزده سال در آن اداره کار کرده بود. همه او را به چشم تازه واردی مزاحم نگاه می کردند.

در اتاق کارش را که باز کرد، به وحشت افتاد. انبوه آن همه پرونده و زونکن برایش سرگیجه آور بود. قفسه های رنگ پریده، قوانین فیزیک را نقض کرده بودند و خود به خود در نگاهش می رقصیدند. آقای احمدی برای آنکه پس نیفتد، به ناچار خودش را در صندلی چرخ دار جا کرد. کار عاقلانه این بود که خودش را به کار مشغول کند. هنوز پنج دقیقه نگذشته مهره های گردنش به ذق ذق افتاد و سرش را از لای اوراق روی میز بیرون کشید.

نه، هیچ چیز به روال سابقش پیش نمی رفت. اصلا نمی شد روی اوراق تمرکز کرد. هرچه بیشتر سعی می کرد، بیشتر به بیهوده بودن کارش پی می برد. آخر چگونه توانسته بود این همه سال چنین شغل کسل کننده ای را تحمل کند ؟ 

مدام سر و ته جملات را گم می کرد. نگاهش روی هیچ چیز ثابت نمی شد. کلمات چاپی روی کاغذ می لرزیدند.انگار که کلمات شورش کرده باشند و بخواهند از دنیای سفیدشان فرار کنند. آقای احمدی همچنان مصر بود تا معنای جملات لرزان روی کاغذ را بفهمد. سماجتش باعث شد تا کلمات دست به توطئه ای جنون آمیز بزنند. شروع کردند به بازیگوشی.جایشان را با هم عوض می کردند تا جملات را بی معنا کنند. چشمان آقای احمدی را مجبور می کردند یک جمله را چندین بار بخواند تا چیزی دستگیرش شود. دیگر به کلی خلع سلاحش کرده بودند.

آقای احمدی کاغذی که ذهنش را به بازی گرفته بود، روی میز رها کرد. به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. با وجودی که عقربه ها تمام تلاش خودشان را می کردند، هنوز سه ساعت به پایان این کابوس مانده بود. دوباره به سراغ اوراق جان گرفته رفت. منظره جدیدی که می دید دیگر با هیچ خماری ای قابل توجیه نبود. کلمات مثل مورچه ها روی سرتاسر سطح میز وول می زدند. تقریبا نصفی از کاغذ ها کاملا سفید شده بود.                    

یک جمله طولانی با عصبانیت به کلمات کم حرف تنه می زد و سعی داشت خودش را یک جا از پایین صفحه    بیرون بکشد.

ترس در تمام چربی های آقای احمدی رسوخ کرد. واقعا نمی شد تصور کرد که ظرفیتش برای سکته نکردن چه قدر خواهد بود. فقط چشمانش را بست. با خودش فکر کرد، بهتر است امروز هیچ کاری نکند.                       ابدا هیچ کاری. همین جور چشمانش را بسته نگه دارد.

دوباره سر و کله آقای رضایی پیدایش شد. این بار با سینی چای. گلویش را با سر و صدا صاف کرد.توهم جنون آمیز دیگری در ذهن آقای احمدی افتاد. برای یک لحظه، فقط یک لحظه تصور کرد که کلمات شورشی به حرف آمده اند. با هیکلی خیس از عرق، آقای رضایی سینی به دست را کنارش دید.

چته ؟ سرت درد می کنه ؟

تنها کاری که از آقای احمدی برآمد، خیره شدن به لیوان چای روی میزش بود. با نگاهی محو و مجذوب به لیوان زل زده بود. آقای رضایی جا خورده بود. کمی هم از تمرکز غیر عادی احمدی کوچولو روی لیوان چای ترسیده بود. خبر نداشت که احمدی کوچولو در حال تماشای غرق شدن کلمه (( درآمد)) درلیوان چای بود.

حالا بهترین فرصت بود تا زهر شوخی دوستانه ای را به احمدی کوچولو بچشاند. با نگرانی شکم عرق کرده احمدی کوچولو را برانداز کرد.

اوه اوه... فک کنم که دیگه به سلامتی داره به دنیا میاد...

همین شوخی بی مزه کافی بود تا کاسه صبر آقای احمدی لبریز شود.

منظورت چیه رضایی ؟

آقای رضایی حتی در خواب هم نمی دید که بتواند این چنین احمدی کوچولو را تحریک بکند. دریچه خشم آقای احمدی بعد از پانزده سال دهان باز کرده بود. حالا آمده بود تا دنیا را یک جا ببلعد.

هیچی... هیچی...

دستپاچه گی آقای رضایی برای فرار از معرکه، فضا را ملتهب تر کرد. شانه اش به یکی از قفسه های زوار در رفته خورد و رشته های یک عمر زحمت آقای احمدی را پنبه کرد. همین جور کلمه و عبارت و جمله بود که از لای پرونده ها نشت می کرد.

آخ آخ ببخشید... اتاق کارمند نمونه اداره رو به هم ریختم...

تا امروز کسی صدای فریاد زدن آقای احمدی را نشنیده بود. آقای احمدی در میان همکاران بهت زده اش که در راهرو جمع شده بودند، با فریاد ((سکه... سکه)) از اداره مالیات فرار کرد. بیچاره حتی در آن شرایط جنون زده هم مورد ترحم هیچ کس قرار نگرفت. از زور  دویدن خشتک شلوارش جر خورد و خنده بی رحمانه همکارانش بدرقه راهش شد.                                                                           

آقای احمدی پس از ترک اداره مالیات، با خشتکی جر خورده وارد شهری شد که هیچ خاطره ای از آن نداشت. شهری پر از تصاویر کدر و تار و گمراه کننده. با شهری رو به رو شده بود که هیچ کس و هیچ چیزش وجود او را تحمل نمی کرد. از اتومبیل های گاز سوز و بنزینی گرفته، که به فرمان رانندگان عصبی شان مدام بوق می زدند تا عابرین بی حوصله ای که با تحقیر سر و وضع آقای احمدی را تحمل می کردند. همه تصاویری که چشمان آقای احمدی می دید، واقعیت ملموس و تکراری شان را از دست داده بودند.

پیاده رو های باریک، حکم ژله را پیدا کرده بودند. درختان جوان و سبز زیر تابش خورشید قد می سوزاندند. هوا بوی استفراغ تازه می داد. ساختمان های قد کوتاه دو طرف خیابان، همگی بلا استثنا رنگشان پریده بود. در مجموع مریض احوالی و خماری از در و دیوار شهر می بارید.

فقط یک نفر می توانست شهر را از کابوس پریشان کننده اش نجات دهد. آن هم کسی نبود جز قهرمان خمار ما آقای احمدی.

قهرمان خمار باید هر چه سریع تر خود را به خانه اش می رساند، سه ربع سکه ای را که در کشوی لباس هایش پنهان کرده بود، بر می داشت، به بازار طلا فروش ها می رفت، سکه ها را تبدیل به عرق می کرد. وقتی که در خانه را پشت سرش می بست، پیکی را برای شادی روح عموی مرحومش بالا می انداخت. آن وقت بود که دوباره امنیت و آرامش و زیبایی به شهر بازمی گشت و همه چیز به روال سابقش، ملال انگیز و تحمل پذیر می شد.

اما مشکل اینجا بود که هیچکس تلاشی برای نجات شهر نکرد. هیچکس نمی خواست کمکی به قهرمان از نفس افتاده بکند. در واقع کاری هم از دست کسی بر نمی آمد. چون هیچکدام از عابرین که تصادفا از کنار آقای احمدی رد می شدند، آدرس خانه ای که گنج در آن پنهان بود را نداشتند. آقای احمدی هم در وضعیتی نبود که همه کار ها را خودش به عهده بگیرد. حداقل این یک مورد را باید کسی به یادش می آورد.

تمام عجله ای که به خرج داده بود، به هیچ دردی نخورده بود. پس از چندین ساعت پرسه زدن، نزدیک های نه شب بود که کنار صندوق صدقات بیهوش شد. 

به عنوان راوی بی اهمیت این ماجرا باید اعتراف کنم که واقعا نمی دانم آقای احمدی چه مدت را بیهوش به سربرد. اما وقتی به هوش آمد در تختخوابش بود.                                                                              

هیچ حافظه ای از اتفاقات امروز نداشت. دیگر چشمانش تار نمی دید اما هنوز خواب آلودگی خوشایندی در وجودش باقی بود. از اتاق مجاور صدای خنده های سرخوشانه می آمد. صدای فریاد ((سلامتی))، برخورد پیک های لب پر. کنجکاوی آقای احمدی را به اتاق مجاور کشاند. جمعی شاد و سرخوش متشکل از مردان جوان و زنانی زیبا دور یک میز جمع بودند. با حرارت گپ می زدند و عرق می خوردند. آقای احمدی با گام هایی سست و کرخت به جمع شان نزدیک شد. برایش جا باز کردند و با لبخند وجودش را پذیرفتند. تازه بعد از پیک سوم بود که چهره یکی از مردان به نظرش آشنا آمد. چهره ای با چشمان براق و سرمست، که حسابی با خانم ها ایاق بود. با بالا انداختن پیک چهارم یادش آمد. آن چهره محبوب، عموی جوانش بود.                                             

اتفاقا آقای احمدی عکسی از جوانی عمویش در خانه داشت. در یکی از همان دور همی های کوچکش. برای آنکه مطمئن شود اشتباه نکرده، به دیواری که قاب عکس بر آن آویزان بود، نگاهی انداخت. عکس عمو در قاب نبود. قاب عکس تصویر مردی صد و هفت کیلویی را نشان می داد که در کنار یک صندوق صدقات مرده بود.                   

عکس غم انگیزی بود ولی آقای احمدی آن چنان مست کرده بود که هیچ چیز نمی توانست ناراحتش کند. ابدا هیچ چیز...