کاکتوس
خورشید در آستانه ارضا شدن بود. نور نارنجی رنگش در اتاق نیشخند می زد. زن و مرد در اتاقشان غرق شده بودند. در دریایی توفانی. مرد با دست های زمختش موهای زن را نوازش می کرد. به نرمی لاله گوش زن را می بوسید. زن چشمانش بسته بود. نفس های تندش در لذتی شهوانی دست و پا می زد. مرد در گوش زن زمزمه کرد. نا مفهوم. لبخندی مست کننده صورت زن را پر کرد. مرد مثل جانوری گرسنه به لب های طعمه اش حمله کرد. زن چشمانش را باز کرد. نگاهش مرد را سوزاند.
همدیگر را بوسیدند. وحشیانه. زبانشان مثل رقاص های کولی در بزاق دهان یکدیگر می لولید. دستان زمخت در میان پاهای زن دنبال روزنه نجات می گشت. زن تسلیم بود. در اوج رضایت اجازه داد تا مرد پیراهن زردش را جر بدهد. دستان زمخت پستان های زن را لمس کرد. لبانش را از لبان تشنه زن جدا کرد. مثل نوزادی بی پناه پستان های زن را مکید. زن سر مرد را با دستان لطیفش نوازش می کرد. مثل مادری مهربان.
خورشید دیگر خاموش شد. لبخند سفید ماه روی صورت آسمان بگا رفت. اتاق در تاریکی گیر افتاد. در تاریکی اتاق، چشم هایی گود افتاده به تصویر بی صدای زن و مرد خیره بودند. قرمزی به چشم ها دویده بود و بازوی لاغری منقبض شده بود. وقتی مرد نیشش را بین پاهای زن فرو کرد، گلویی آب دهانش را قورت داد. زن ناله می کرد اما هیچکس صدایش را نمی شنید. حتی خودش. بازوی لاغر بیشتر منقبض شد. وقتی زن دستان ظریفش را به میان پاهای مرد رساند، بازوی لاغر آرام گرفت. بوی وایتکس دست لاغر را خیس کرد و پسر جلقی ارضا شد.
پسر جلقی روی صندلی چرخ دار وا رفت. ارضا شدن برایش همیشه غم انگیز بوده است. اوایل احساس گناه می کرد. خجالت می کشید. فکر می کرد جلق زدن عادت زشتی است. چندین بار تصمیم گرفت ترک کند. نشد. بزرگتر شد و عاقلتر. فهمید آدم بی عرضه و خجالتی ای است. دست خودش نیست. مجبور است جلق بزند. یا شاید این جور دلش می خواست. خودش هم نمی دانست.
هنوز نگاه خمارش روی زن و مرد سنگینی می کرد. زن با اشتهایی انگار بی انتها آلت مرد را می لیسید. پسر جلقی حالش به هم خورد. همیشه همین اتفاق می افتاد. وقتی ارضا می شد، حالش از همه چیز به هم می خورد. بیشتر از همه از خودش.
وقتی به رابطه اش با دختر ها فکر می کرد، خنده اش می گرفت. تا به حال با هیچ کس بیشتر از یک ماه دوام نیاورده بود. آن هم چه رابطه هایی؟ سرد، خشک و خالی، و بدون هیچ اتفاق جنسی.
شاید اگر فیلم های پرنو نبود، عاشق یکی می شد. نه اینکه تصمیم بگیرد عاشق بشود، نا خواسته این اتفاق می افتاد. این فکر جدا از این که چقدر درست باشد، اذیتش می کرد. پسر جلقی را لای منگنه قضاوت های اخلاقی می انداخت. آخرش هم مجبور بود اعتراف کند که هرزه است و خیالباف. فهمیده بود که همه چیز می میرد. بارها شاهد مرگ عزیزترین احساساتش شده بود. اما این غریزه سگ جان تر از این حرف ها بود. شبی نبود که زوزه نکشد و پاچه اش را نگیرد.
پسر جلقی هر چه بیشتر فلسفه بافی می کرد، سوزش سوزن منگنه ها بر تنش، آزاردهنده تر می شد. آن قدر ها عوضی نبود که دوست داشتن و دوست داشته شدن را در لذتی توفانی خلاصه کند. اما مجبور بود با خودش کنار بیاید. مجبور بود سگ های درونش را تحمل کند. خودش را به یک جور تنهایی محکوم کند. تنهایی که نمی شد گفت، چه میزانش انتخاب بوده و چه میزانش اتفاق. تنهایی که مجبورش می کرد در همه چیز خود ارضایی کند.
پسر جلقی یک ایراد بزرگ داشت. باورش شده بود که نمی تواند دروغ بگوید. ولی اشتباه می کرد. بارها شده که دروغ گفته بود. حتی از تعجب دیگران جلوی دروغ هایش کیف هم برده بود.شاید در دروغ گفتن به دختر ها مشکل داشت یا شاید هم نه... پسر جلقی حاضر نبود به ترسش از دخترها اعتراف کند. ولی وقتی یاد نگاهشان و مِن مِن کردن های خودش می افتاد، خجالت می کشید. جلوی چشمان قشنگ شان مثل موش در تله گیر می افتاد. برای همین تا آنجا که ممکن بود، از آنها فاصله می گرفت. به قول دوستانش، بیشتر دخترها دوست دارند مدام دروغ بشنوند. خودشان را به نفهمی می زنند و از تو می خواهند دروغ های عاشقانه تحویلشان بدهی. پسر جلقی از این بازی خوشش نمی آمد. ترجیح می داد لبخند بزند و مثل احمق ها رفتار کند.
دستگیره در اتاق تکان خورد. در قفل بود ولی پسر جلقی ترسید. مشت هایی سنگین به در کوبیده می شد. مادر بود.
- باز که تو این درو فقل کردی ؟ چی کار میکنی اون تو ؟
پسر جلقی فکر کرد چیزی نگوید. شاید مادر از در زدن منصرف می شد. مادر منصرف نشد.
- پاشو درو واکن کار دارم
پسر جلقی زورکی جواب داد. مادر سکوت کرد. مثل آرامش قبل از توفان. دوباره موج های دستش به در کوبید. پسر جلقی چاره ای نداشت. با یک دست شلوارش را بالا کشید. کامپیوتر را خاموش کرد و خودش را به بالای تخت رساند.
- اّی خارتو گا...
جعبه دستمال کاغذی خالی بود. پسر جلقی گردن خشکیده اش را در اتاق چرخاند. آثار لزج و چسبناک و شرمناک جرم را باید از دستش پاک می کرد. مادر حوصله اش سر رفت. عصبانی شد.
- چی کار میکنی ؟... زود باش دیگه
پسر جلقی خواب آلود ناله ای کرد. در تاریکی، روتختی سرد به چشمش آمد. دلش نیامد کثیفش کند. زیر فرش هم کثافت کاری بود. جوراب هایش هم بوی گه می داد. چه دردسری شده بود ؟ هیچ کدام از اثاثه اتاق نمی خواستند در جنایتش همدستی کنند. بالاخره در آن هول و بلا چیزی داوطلب شد. چیزی که هیچ توجهی به آن نمی شد. چیزی که راضی بود برای حتی یک باردیده شدن فداکاری کند. یک گلدان. با خاکی خشک و بی مصرف. مثل خودش.
خاک گلدان زیر و رو شد. منی را در دلش پنهان کرد. موج های دست مادر دوباره توفانی شد. پسر جلقی کلید لامپ را زد تا نور چشمانش را بزند. حالتی خواب آلود به خودش گرفت. کلید را در قفل چرخاند. از لای در، اخم آلود به مادر نگاه کرد.
- معلوم هس تو چی کار میکنی ؟ چقد طولش میدی ؟... برو کنار میخوام عینکمو بردارم
پسر جلقی به تختخواب پناه برد. مبادا برآمدگی جلو شلوارش دیده شود. دمر خوابید. مادر زیر لب غرغر می کرد. از اتاق که بیرون می رفت، نگاهش دلسوزانه بود.
- شامت حاضره
- نمیخورم... چراغو خاموش کن، درم پش سرت ببند... مامان گفتم درو ببند
در بسته شد و لامپ خاموش.
پسر جلقی چشمانش را بست. می توانست طاقباز روی تخت دراز بکشد بی آنکه مجبور باشد جم بخورد.
سرش خیس شد. زیر باران. در رویایی پاییزی. روی خط کشی های سفید وسط خیابان بود. قدم می زد. چند قدم دورتر، آن طرف خیابان، چشمانی گرد و مات نزدیک می شدند. روسری زردش خیس شده بود. به موهایش چسبیده بود. پاهای کوچکش بی ترس خط کشی ها را له می کرد.
لاستیک ماشینی زیر باران لیز خورد. پاهای کوچک به راهش ادامه داد. باید کسی نجاتش می داد. آنجا، روی خط کشی های سفید، جز پسر جلقی و پاهای کوچک و لاستیک های ماشین کس دیگری نبود. پسر جلقی ناچار شد خودش پاهای کوچک را نجات دهد. پاهای کوچک زنده ماند. بعد مجبور شد عاشق پسر جلقی بشود. راه دیگری نداشت. این رویای پسر جلقی بود. یا باید زیر لاستیک های ماشین می خوابید یا زیر پسر جلقی.
پسر جلقی یادش نمی آمد، صورتِ پاهای کوچک چه شکلی بود. هر بار که با پاهای کوچک خوابیده بود، صورتش را یک جور دیده بود. بعضی اوقات سبزه بود و با نمک. بعضی اوقات سفید بود و معصوم. خیلی وقت ها موهایش کوتاه پسرانه بود ولی گاهی پیش می آمد موهایش لخت و بلند می شد. پسر جلقی بین هیچ کدام از صورت ها فرقی نمی گذاشت. همه شان را دوست داشت. به خصوص لبخند مهربان شان را.
پسر جلقی خسته بود. خوابش برد. یا شاید هنوز بیدار بود.
اتاق از دود سیگار پر شد. پسر جلقی احساس خفگی می کرد. لبخند احمقانه از روی صورتش نمی افتاد. در جمعی نشسته بود. عرق می خورد. پک می زد و می خندید. یکی خاطره تعریف می کرد. از دختری که سه روز پیش با او خوابیده بود، حرف می زد. از جزئیات خوابیدنشان و اینکه چطور راضی اش کرده بود. خاطره اش خنده دار نبود ولی همه می خندیدند. پسر جلقی هم همینطور.
چشمان پسر جلقی برق می زد. روی صورتِ آن یکی که حرف می زد، خیره بود. در صورتش دنبال چیزی می گشت. چیزی که یک دختر از آن خوشش بیاید. قیافه اش بد نبود. نمی شد گفت خوشگل ولی زشت هم نبود. این جور موقع ها می گویند جذاب. شاید جذاب بود. شلوارک پایش کرده بود. پاهای اصلاح کرده اش از زانو به پایین معلوم بود. هیکلش هم خوب بود. بازو های پر و عضلانی اش زیادی پررو اش کرده بود. از آنهایی بود که خوب بلدند دروغ بگویند یا شاید از آنهایی که از دختر ها نمی ترسند.
پیک بعدی را به سلامتی جمع بالا رفتند. طعم تند عرق صورت پسر جلقی را مچاله کرد. پلک هایش را با فشار بست. وقتی چشمانش را باز کرد ، هیچ کس نبود. هیچ صدایی نمی آمد. روی تختخوابش تنها و طاقباز خوابیده بود. دستش در شرتش تقلا می کرد. تن تب زده اش را چرخاند. دمر بالشش را بغل کرد. چندین بار بالشش را بوسید. پلک هایش نئشه از خستگی دوباره روی هم افتاد. صدایی در گوشش زمزمه کرد.
- هنوز دوسم داری ؟
بالشش را محکم تر بغل کرد. هیچ چیزی نگفت. دلش می خواست دوباره صدا را بشنود. نفس های گرم صدا به صورتش می خورد. صدا دیگر حرفی نزد. خوابش برده بود. مثل یک بچه.
پسر جلقی دلش می خواست برای همیشه همینجا قایم بشود. کنار تنِ گرم صدا بخوابد و چشمانش بسته باشد. دلش می خواست این لحظه آن قدر کش بیاید تا عمرش تمام شود. تمام شود و برود زیر خروارها خاک. تا کرم ها از سوراخ گوشش بروند تا مغزش. آرام آرام حافظه اش را بخورند تا همه چیز تمام شود. جوری که انگار هیچوقت هیچ چیز نبوده. ولی تمام این خواب و خیال ها را معلم دینی با صدای چاقش له کرد.
- اون آقایی که ته کلاس خوابیده رو بیدارش کنین
پسر جلقی با پس گردنی دست سنگین بغل دستی اش از جا پرید. معلم مثل کرکس پیری به لاشه پسر جلقی خیره بود. بچه ها در گوش هم پچ پچ می کردند.
- تشریف بیارید پای تخته آقای خوابالو
پسر جلقی از روی نیمکت بلند شد. زانوهایش تقی صدا کرد. همه تنش خشکیده بود. بچه ها با نگاهشان قدم های پسر جلقی را تا پای تخته شمردند.
- خب من داشتم چی می گفتم ؟
صدایی آرام گفت نفس اماره. معلم صدا را شنید. به روی خودش نیاورد. پسر جلقی هم گفت نفس اماره.
- خب نفس اماره یعنی چی ؟
دست لاغر سر پسر جلقی را خاراند. گلویش خشک شده بود. معلم یک کم صبر کرد. فایده ای نداشت. معلم هیکل چاقش را از صندلی کند. آمد جلو. موهای پشت گردن پسر جلقی را کشید.
- یعنی آدم نباید اون قد شب کاری کنه که صُب سر کلاس خوابش ببره... حالا گمشو برو دم دفتر
بچه ها خندیدند. زشت و بلند. پسر جلقی ضعف کرد. سرش گیج رفت. انگار که سرش را در لیوان چای هم زدند.
مادر برایش چایی نبات آورد. قاشق را عصبی در لیوان می چرخاند. لیوان جلینگ جلینگ صدا می کرد.
- پاشو... پاشو اینو بخور. بعدشم یه دوش بگیر حالت جا می یاد
در حمام پاهایی پشمالو به پسر جلقی زل زده بود. چقدر پاهای پشمالو زشت بود و لاغر. یا شاید پسر جلقی این جور فکر می کرد. قیچی را که در جیب حوله قایم کرده بود، درآورد. کپه ای مو زیر پاها ریخت. پاها دیگر خیلی پشمالو نبود. ولی هنوز زشت بود و لاغر. یا شاید پسر جلقی هنوز این جور فکر می کرد.
دست لاغر شیر دوش را باز کرد. موها جلوی دهنه چاه جمع شدند. دست لاغر با دست پاچه گی موها را جمع کرد. لای شورتش پیچید و در جیب حوله قایمشان کرد. پسر جلقی زیر دوش رفت. چشمانش را بست. رشته های سوزنی آب سرش را سوراخ می کرد. آب به مغزش نفوذ نمی کرد ولی ای کاش می کرد. ای کاش همه توده های خاکستری مغزش را یکجا می شست و می برد. ای کاش تمام خاطرات به چاه فاضلاب سرازیر می شد. ای کاش همه چیز فراموش می شد. جوری که انگار هیچ وقت هیچ چیز نبوده.
پاهایی که دیگر خیلی پشمالو نبود، به خارش افتاد. پسر جلقی خاراندشان. آن قدر خاراند که قرمز شد. دست های لاغر هم قرمز شد. انگار که رویش خون چکیده باشد.
پسر جلقی ترسید. بار اول بود که خون می دید. دست کوچکی در دست لاغر می لرزید. دست کوچک بریده بود. یک زخم کوچک برداشته بود ولی خون می آمد. مثل قطره چکان.
- بغلت کنم ببرمت پیش خانم ؟
موهایش را دُم موشی بسته بودند. مژه هایش از درد خیس بود. هیچ چیزی نگفت. پسر جلقی دم موشی را بغل کرد. پیش خانم مربی برد. خانم مربی دعوایش کرد. پرسید چرا دم موشی را بغل کردی؟ پسر جلقی زخم دست کوچک را نشان خانم مربی داد. خانم مربی اخم کرده پسر جلقی را نگاه کرد.
- خب میومدی منو صدا می زدی... دیگه هیچوقت این کارو نکن... باشه ؟
پسر جلقی هیچ چیزی نگفت. خانم مربی دست کوچک را چسب زخم زد. از دم موشی پرسید چرا دست کوچک زخم شده ؟ دم موشی گلدان لب باغچه را نشان خانم مربی داد. پسر جلقی شنید که خانم مربی گفت کاکتوس. خانم مربی از دم موشی قول گرفت تا دیگر به برگ های کاکتوس دست نزند. دم موشی هم قول داد. قول داد تا دیگر به هیچ کاکتوسی دست نزند.
خشک آمد کشتگاه من