گویند: روزی درویشی به تنگ آمده ، از بد دنیا نزد خدا می نالید،

و فریاد و فغان برداشته بود :" خداوندا ! دیگر از این همه گرسنگی و

آوارگی و بی خانمانی خسته شده ام. سفره ی رنگینی بفرست و

سرپناهی و منزلگاهی ، تا ما نیز طعم نعمت های تو چشیده باشیم...

خداوندا! ما را هم یکی از بندگان گناهکار خود بدان ، و به قدر آسایش،

مال و منالی نصیب مان بفرما ، تا چندی ، به آسودگی ، نفسی بر آریم

و قدرت بندگی خالصانه به دست آریم...

خداوندا ! یک چند به خفت جاه و مقام دنیوی اسیرمان کن تا ما نیز مزه ی

مائده های گناه آلود زمینی ات را تجربه کنیم...

خداوندا!

خداوندا! اگر هیچ یک از این کارها را نمی کنی و مصلحت نمی دانی ،

لا اقل چیزی بر سرمان بکوب تا از پای در آییم و خلاص شویم !"

که ناگاه ، ستونی پوسیده از سقفی نیمه ویران کنده شد و بر سر

درویش فرود آمد و وی را بینداخت.

درویش زمین خورده ، دردمند و خندان گفت : "خداوندگارا ! بنازم به

مصلحتت، که هر چه را بخواهی می شنوی و هر چه را نخواهی ،

ناشنیده می گیری ، و تازه آن بخش از دعامان را که اجابت می فرمایی

هم نیم بند اجابت می فرمایی. ما مرگ طلب کردیم ، نه سر شکسته ی

دردآلود...

 

                                                          (ابوالمشاغل ـ نادر ابراهیمی)