حکایت
گویند: روزی درویشی به تنگ آمده ، از بد دنیا نزد خدا می نالید،
و فریاد و فغان برداشته بود :" خداوندا ! دیگر از این همه گرسنگی و
آوارگی و بی خانمانی خسته شده ام. سفره ی رنگینی بفرست و
سرپناهی و منزلگاهی ، تا ما نیز طعم نعمت های تو چشیده باشیم...
خداوندا! ما را هم یکی از بندگان گناهکار خود بدان ، و به قدر آسایش،
مال و منالی نصیب مان بفرما ، تا چندی ، به آسودگی ، نفسی بر آریم
و قدرت بندگی خالصانه به دست آریم...
خداوندا ! یک چند به خفت جاه و مقام دنیوی اسیرمان کن تا ما نیز مزه ی
مائده های گناه آلود زمینی ات را تجربه کنیم...
خداوندا!
خداوندا! اگر هیچ یک از این کارها را نمی کنی و مصلحت نمی دانی ،
لا اقل چیزی بر سرمان بکوب تا از پای در آییم و خلاص شویم !"
که ناگاه ، ستونی پوسیده از سقفی نیمه ویران کنده شد و بر سر
درویش فرود آمد و وی را بینداخت.
درویش زمین خورده ، دردمند و خندان گفت : "خداوندگارا ! بنازم به
مصلحتت، که هر چه را بخواهی می شنوی و هر چه را نخواهی ،
ناشنیده می گیری ، و تازه آن بخش از دعامان را که اجابت می فرمایی
هم نیم بند اجابت می فرمایی. ما مرگ طلب کردیم ، نه سر شکسته ی
دردآلود...
(ابوالمشاغل ـ نادر ابراهیمی)
خشک آمد کشتگاه من