از این زندگی حالم به هم می خوره...همه چیز تکراری شده،خسته کننده،مسخره،احمقانه...حتی یک ثانیه دیگه هم نمی تونم این زندگی رو تحمل کنم... باید تمومش کنم ...این آخرین فرصته ... اگه دوباره شک کنم،ده بیست سال دیگه از عمرم می گذره و هیچ چیز هم عوض نمیشه... نه... همه چیز عوض میشه...روز به روز بدتر میشه... منم روز به روز ترسو تر می شم... از این فکر که فردا رو تختم چشمم به سفیدی سقف بخوره، چندشم میشه...باید جلو بدبختی بیشتر رو هر چه سریعتر گرفت... ماهی رو هر چه زودتر بکشی، زود تر راحت میشه...نه، دیگه نباید وقت تلف کنم...تا چند دقیقه دیگه همه چیز تموم میشه... من، دنیا، همه چیز...باید زود تر دست به کار بشم

این آخرین فکر هایی بود که از ذهن احمد می گذشت. احمد روی چهار پایه ای وسط اتاق ایستاده بود. چشمانش را بسته بود و تنش خیس عرق شده بود.از قبل طناب داری را از سقف آویزان کرده بود.بدون تشریفات، آماده مراسم خودکشی شد. حلقه طناب را با دستهایی لرزان دور گردنش اندخت

ناگهان مادرش از اتاق پایین صدایش زد

 پسرم بیا پایین، شام آمادس-

 چی داریم؟-

عزیزم همون غذایی که خیلی دوست داری، ماکارونی-

احمد به چابکی حلقه طناب را از گردنش بیرون کشید و بدو از اتاق خارج شد. هنوز چند دقیقه نگذشته، وحشیانه در اتاقش را باز کرد

اه، باز دوباره پیاز تو غذا ریخته-

این آخرین جمله ای بود که احمد در سن 84 سالگی گفت