آقا نبی به دیوار سوله تکیه داه بود. مثل روغن ماسیده ای بر ظرف غذا، منتظر محو شدن بود. غلتیدن در چاه فاضلاب. با فندک ارزان قیمتش بازی بازی می کرد

در دفتر مدیریت حکم نهایی صادر شده بود. حکمی بی برو  برگشت. آقا نبی هنوز از آن حکم ناگوار با خبر نشده بود. لحظات تعلیقش را با ور رفتن با فندکش می گذراند. با نگاه خیره به در آهنی کارخانه، عمق فاجعه را بررسی می کرد

پدرش کارگر بود. پدر پدرش هم کارگر بود. هر دوشان زندگی را با مشقت و لذت های محدود پشت سر گذاشته بودند. تنها هنرشان، نان خور پس انداختن بود. تمام چیزی که پدر آقا نبی از خود به ارث گذاشته بود، یک جین کارگر بخت برگشته بود. آقا نبی نتیجه گرفت، بدبختی اش کاملا ژنتیک بوده است. هر گونه شک در این فرضیه علمی، خرافه پردازی و حماقت بود

باد در گوش آقا نبی زوزه  کشید. یاد خواب بدی افتاد که چند شب پیش دیده بود. در خواب، آقا نبی تازه متولد شده، بغل پدرش گریه می کرد. آقا نبی می دانست وقتی که به دنیا آمده بود، در گوشش اذان خوانده بودند. ولی (همان جور که می دانید) در عالم رویا همه چیز در هم می پیچد.اتفاقات به شکل بی نظمی جابه جا می شوند. در هم ادغام می شوند و معنای خود را از دست می دهند

آقا نبی کوچولو، خیسی لب های مرطوب پدر را روی گوشش حس کرد. پدر با صدای کر کننده ای در گوشش خواند

به جهنم خوش اومدی پسرم -

 با خنده نخراشیده ای تمام زهر صدایش را در گوش آقا نبی کوچولو ریخت. بعد هم آقا نبی کوچولو را میان آسمان و زمین رها کرد. کار که به اینجا رسید، آقا نبی از خواب پریده بود. حتی یاد این رویا هم گوش هایش را به درد می آورد. دوباره به جان فندکش افتاد تا بلکه آرام شود

پسر عینکی و دست و پا چلفتی صاحب کارخانه پیش آقا نبی آمد. جملات نصفه و نیمه بی معنایی به آقا نبی گفت. آقا نبی از حرف هایی که شنید سر در نیاورد. وضع اقتصادی، نبود بازار، تعدیل کارکنان، پلمپ و بدهی برایش هیچ معنایی نداشت. حرف پسر مدیر را قطع کرد

اخراج شدم ؟ -

شرمنده به خدا -

آقا نبی به سمت اتاق کمد ها رفت تا وسایلش را جمع کند. در مسیر کوتاهش هنوز داشت با فندکش بازی می کرد

زن آقا نبی، از این که زود تر از معمول شوهرش را ور دلش می دید، تعجب نکرد. از قبل می دانست که بالاخره یک روزی خانه خراب می شدند. بد بختی مثل سایه پشت سرشان بود. حسرت یک شوهر پولدار همیشه در کله اش سوت می کشید. بیچاره فکر می کرد که همه شوهر های دنیا پولدارند به جز آقا نبی

آقا نبی هم کم فکر و خیال نداشت. پیش خودش خیال می کرد که تمام زن های دنیا خوشگلند الی زن خودش

هنوز نیم ساعتی  از حضور آقا نبی  در خانه اجاره ای نگذشته بود. صدای قابلمه و دیگ و استکان نعلبکی، همسایه ها را از فاجعه پیش آمده خبردار کرد. آقا نبی دیگر تحمل شنیدن سمفونی آشپزخانه را نداشت. از خانه زد بیرون. تا دم دم های فردا صبح هم برنگشت

وقتی به خانه رسید، حسابی گرسنه بود. اتفاقا تنها موش خانه آقا نبی هم آن شب حسابی گرسنه اش شده بود. قبل از آن که آقا نبی سر برسد، به اندازه شکمش از تکه پنیری در گوشه اتاق خورده بود. آقا نبی با حال و روزی آشفته گوشه و کنار خانه تک اتاقه شان را وارسی کرد. تکه پنیری را که آقا موشه به آن ناخنک زده بود، پیدا کرد. بدون تشریفات، تکه پنیر را در حلقومش چپاند. بعد روی تشکی که زنش برایش آماده کرده بود، خوابید

صبح اول وقت، تلفن اداره  آتش نشانی زنگ خورد. کارخانه ای که آقا نبی کارگر آن بود، به دلیل نامشخصی آتش گرفته بود. آقا نبی پیچاره هم بر اثر مسمومیت مرده بود