این روزها ، که از عشق و عاشقی سرش می شود ؟ همه در جست و جوی غذا ، سطل های زباله را زیر و رو می کنند. هر از گاهی هم ما تحتی گیر می آورند تا شیره وجودشان را در آن خالی کنند. مرا بگو که زندگی اشرافی خود را ول کردم و دستخوش ماجرا های عشقی شدم ! به راستی روزگاری خوشبخت بودم. روزگاری که به گذشته مرده تعلق دارد. روزگاری  که هیچ از آن نمانده است.

تمام ماجرا از آن یکشنبه بارانی شروع شد. روزی که ناگهان همه چیز از دست رفت.

آغوش گرم مهتا ، قلقلک های گاه و بی گاه آقا ، ترساندن خانم با پارس های بی وقتم ، استیک های آبدار ، دستشویی فرنگی (که بازی با سیفونش تفریح همیشگی ام بود) و موسیقی راک اند رل که هیجان زده ام می کرد. آنچنان که تا ساعت ها با پارس هایم خانه را روی سر می گذاشتم. بیچاره همسایه ها چه عذابی می کشیدند.

اما یاد آوری آن زندگی درخشان چه سودی خواهد داشت ؟ جز آنکه سرنوشتم مضحکه عام و خاص بشود، چیز بهتری در انتظارم است؟ شاید ناله های دردآلود امشبم، همسلولی هایم را غذاب بدهد، شاید... ولی سگ ها باید ناله های حنجره از نا افتاده ام را با تمام وجود بشنود و تا آخر عمر کوتاهشان طنینش را فراموش نکنند.

تمام این نکبتی که امشب در آن پنچه می زنم، زیر سر نقاش گرسنه بود. آدمی که تمام ثروت مادی و معنوی اش را دود کرده بود. هیچوقت نتوانستم نظر مشخصی نسبت به آدم ها پیدا کنم. ویژگی بارز همه شان خود خواهی است. با این حال نه می توان دوستشان داشت و نه می توان از آنها بیزار بود. در کل نژاد مفلوک و احساساتی هستند.

نقاش گرسنه تفاوت فاحشی با اعضای خانواده من داشت. البته منظورم خانواده انسانی من بود. تا آن جا که به یاد دارم، من در یک فروشگاه حیوانات به دنیا آمده بودم. تقریبا جایی شبیه پروشگاه کودکان بی سرپرست آدم هاست. البته امکانات رفاهی اش واقعا مرتب بود. سر ساعت غذایمان را می دادند. تازه از کار اجباری هم خبری نبود. تنها کمبودمان نوعی کمبود عاطفی بود. در فروشگاه هیچ کداممان پدر و مادرش را ندیده بود. بعد ها این مشکل را هم به شکل دسته جمعی حل کردیم. هر وقت دلمان می گرفت، دسته جمعی واق واق می کردیم و به صاحب فروشگاه فحش می دادیم. فحش هایی از قبیل گربه کش، مادر گربه، عمه گربه...

حتی دوران تولگی ام هم پر از خاطرات شیرین است ولی آن نقاش مادر گربه با آن چشمان محسور کننده اش همه زندگی ام را به گه کشید.

با آن چشمان مات و خیره و بی حالتش، طوری به دور و برش نگاه می کرد که انگار هیچ چیز را نمی دید. کمی قوز داشت. گردن درازش را در پالتوی نخ نمای کثیفش پنهان کرده بود. آن روز به شدت درمانده و عصبی به نظر می رسید. دوباره در کشیدن علف زیاده روی کرده بود. احتمالا گلش حسابی وحشی بوده است. خلاصه که نقاش گرسنه کره کرده بود و تمام قدرت اراده اش مخدوش بود.

مهتا با خوشرویی استاد نقاشی را به سمت اتاقش هدایت کرد. استاد منگ نگاهی به چشمان براقم انداخت. برای لحظه ای نگاهش روی من قفل شد. معلوم نبود در مغزش ( که چیزی به پایان مدت انقضایش نمانده بود) چه می گذشت.

بالاخره مهتا بازویش را گرفت و به اتاق روانه اش کرد. در را پشت سرشان بستند. من بدو خودم را به پشت در رساندم و بنای پارس کردن گذاشتم. حسی غریزی و مسئولیت پذیر در وجودم به من یاد داده بود، هیچ وقت به غریبه ها اعتماد نکنم. حتی اگر زیاد به خانه آقا رفت و آمد کنند.

مهتا همیشه جلوی مهمانانش غرورم را خورد می کرد. اصلا به فکر آبرو و حیثیت من نبود. آخر من جزئی از خانواده بودم یا نه ؟ با ابرو های گره کرده در را به رویم باز کرد و هیس بلندی گفت. خجالت کشیدم و با حالت قهر به آشپزخانه رفتم.

وقتی عصبانیم، ناراحتم، مریضم یا هر حس ناخوشایندی که دارم، تنها یک چیز مرا آرام می کند. غذا

غذا منبع آرامش و تمام الهامات من است. راستی یادم رفت بگویم من شعر هم می گویم. از آنجا که در خانواده انسانی زندگی می کردم که همگی اهل هنر بودند، من هم به شعر و شاعری علاقه مند شدم

آه ... ای ملکه سگان

ای خورشید نهان

ای همتای تمام استیک های آبدار جهان

پارس های ملوست را با هیچ چیز معامله نتوان ...

این آخرین سروده ام است.

 

خلاصه که با خاطری آزرده ، خودم را به حرمسرای با شکوهم ( آشپزخانه) رساندم. با بی حوصله گی از پله های کوچکی که کنار کابینت ها شخصا برای من تعبیه شده بود، بالا رفتم. خودم را به اجاق گاز رساندم. آن روز یکشنبه بود. بهترین روز هفته. روزی که نوبت استیک آبدار بود. خانم صبح زود، سر فرصت قبل از آنکه به دانشگاه برود (برای تدریس) ، غذای من و مهتا را آماده کرده بود. سرم را به ماهیتابه روی گاز نزدیک کردم. وای... چه بویی! آن بو، عصاره تمام لذت های شهوانی بود. استیک آبدارم مثل همیشه با چشمانم عشقبازی می کرد. چنان دلبری می کرد که دیگر طاقت نیاوردم. لیس تف آلودی بر تنش کشیدم.

ناگهان برخورد چیزی با پنجره دو جداره آشپزخانه تکانم داد. یکه خورده ، خودم را جمع و جور کردم. پشت پنجره شاپرکی بی رحمانه خودش را به شیشه می کوبید. نور خیره کننده مهتابی آشپزخانه به جنون کشیده بودش. به نظرم شاپرک ها موجودات دیوانه ای هستند. اگر می دانستند، گرمای لامپ مهتابی بال های کوچکشان را می سوزاند، آیا باز هم مجنون وار خودشان را به پنجره دوجداره می کوبیدند؟

همچنان بوی استیک در دماغم بود. بیشتر از این حوصله نداشتم معضلات شاپرک ها را بررسی کنم. باید به وصال معشوقه آبدارم می رسیدم اما دوباره صدای گوشخراش دیگری تمرکزم را به هم زد.

هیچوقت از صدای خنده بلند آدم ها خوشم نیامد. انگار از سر اجبار سعی دارند خود را خوشحال نشان دهند. همیشه خدا در حال ادا در آوردن و خنده های بلند بی مورد هستند.

در اتاق مهتا باز شده بود و خنده های نخراشیده استاد آزاردهنده بود. مهتا اجازه خواست برای لحظاتی استاد را ترک کند و دستی به آب برساند. صدای دور شدن قدم هایش را شنیدم. بعد صدای قدم هایی مردد را شنیدم که به آشپزخانه نزدیک شد. استاد در چارچوب در آشپزخانه بیشتر پریشان نشان داد. مردک چشمانش روی وسایل آشپزخانه می چرخید. سگ دو می زد. بالاخره نگاهش روی نقطه ای متمرکز شد. نقطه ای در نزدیکی پاهای کوتاه و پشمالوی من ...

نه ... نه ... استیک آبدار فقط مال خودم بود. استاد حق نداشت این چنین شهوانی به معشوقه من خیره شود.

آنقدر اتفاقات بعدی به سرعت رخ داد که نفهمیدم چه شد. فقط می دانم که لحظاتی بعد من در خیابان زیر باران سگ آب کشیده شده بودم و نقاش گرسنه استیک آبدارم را دزدیده بود.

*****

هیچوقت به تنهایی از خانه بیرون نرفته بودم. شکی نبود که تا چند دقیقه دیگر سرما می خوردم. باران همچون مایع شست و شو کننده غلیظی تمام گذشته اشرافی ام را به کل پاک کرده بود. تمام خاطراتم به فاضلاب های شهری سرازیر بود. همه چیز از دست رفته بود. من دیگر یک سگ خانگی ملوس و با نمک نبودم. ناخواسته یک سگ ولگرد شده بودم.

متاسفانه قلم سگی ام آن چنان قدرتمند نیست که بتوانم عمق فاجعه پیش آمده را به تفصیل برایتان شرح دهم.

پس از گذراندن سه شب آوارگی در کوچه پس کوچه ها و پارک های این شهر غریب، امید بازگشت به خانه خیالبافی محض شد. از خیلی از سگ های ولگرد محله، سراغ مهتا را گرفتم اما همه شان پس از کلی دست انداختنم اظهار بی اطلاعی کردند. به عمرشان سگ خانگی و دست آموز ندیده بودند. پاهای کوتاه مرا مسخره می کردند ولی بدبخت ها خبر نداشتند چه زندگی نفرت انگیزی دارند.

اوایل جست و جوی غذا در سطل زباله و شاشیدن گوشه خیابان را کسر شأن خود می دانستم. حس می کردم سگ شاعری چون من نباید چنین زندگی خفت باری داشته باشد ولی بعد کم کم به تقلید از همنوعانم، راه و چاه زنده ماندن را یاد گرفتم. بدترین قسمت زندگی شهری، شب ها موقع خواب بود. در خانه، مهتا همیشه در گوشهایم هدفن می گذاشت تا هیچ صدایی عصبی ام نکند. آخر می ترسید نصفه شبی واق واق بکنم و آرامش همسایه ها را به هم بزنم. من که برای خوابیدن به سکوت محض احتیاج داشتم، صدا های معمول شهری برایم تحمل ناپذیر بود. مخصوصا عشقبازی گربه های بی حیا. چنان می نالیدند که انگار خنجر در تن شان فرو کرده اند.

خلاصه که هیچ چیز جذاب و لذتبخشی در زندگی جدیدم وجود نداشت، تا این که یک روز بعد از ظهر خودم را در پارکی پیدا کردم. پارکی که پر از سگ های خانگی بود. همه شان تر و تمیز و حمام رفته. صاحبانشان هم دختر و پسر، روی نیمکت ها با هم لاس می زدند و هر از گاهی سگ ها شان را صدا می زدند.

آن قدر هیجان زده شدم که بی اراده شروع به جلب توجه کردم. ناگهان همه سگ های کوچک و نازک نارنجی پشت صاحبانشان پنهان شدند. اصلا حواسم به صدای خشن و دو رگه ام نبود. از بس با ولگرد ها گشته بودم مثل آنها بلند و وحشیانه پارس می کردم. نگاه های چشمان براق و گرد شان روی پشم های کثیفم سنگینی می کرد. میان آن سگ های خوشگل و مامانی که همه شان هفته پیش واکسن هاشان را زده بودند، من یک میکروب چندش آور بودم. با توجه به پاهای کوتاه و جثه کوچکم، ترسشان از من بی مورد بود. پس وضعیت برایشان عادی شد و دوباره به گردش در چمنزار پرداختند.

سعی کردم قاتی بازی شان شوم. خیلی وقت بود دنبال بازی نکرده بودم. به هر جمع دو سه سگی که نزدیک می شدم، پیف پیفی می کردند و از من  فاصله می گرفتند. تازه متوجه شدم که هیچ نقطه اشتراکی با آن سگ های از خود راضی نداشتم. حتی به دار و دسته ولگرد ها هم تعلق نداشتم. همه سگ ها با تحقیر حضورم را تحمل می کردند. جامعه سگی هیچ اعتباری برایم قائل نبود. من هم دیگر اشتیاقم را برای هم رنگ جماعت شدن از دست دادم. عمیقا از سگ ها متنفر شدم. همه چیز به نظرم گربه شعر می آمد. فقط گربه شعر ... 

اما از آنجا که سگی دم دمی مزاج و سست عنصر هستم، به سرعت نظرم تغییر کرد.

آن همتای تمام استیک های جهان، آن خورشید نهان، آن ملکه سگان، آن سگ عروسکی که همیشه در خواب می دیدمش، جلویم ظاهر شد. با چشمان تخم مرغی شکلش به من زل زده بود و در نگاهش هیچ تحقیر و سرزنشی در کار نبود.

معشوقه واقعی و کوچولوی من از نژاد پودل بود. نژادی بسیار فعال، باهوش، با ظاهری مغرور. نمی توانید تصور کنید که چقدر زیبا و باشکوه بود. مخصوصا پوزه اش. من همیشه عاشق پوزه های بلند بوده ام. سرش را مغرورانه بالا نگه می داشت اما با این حال چیزی مملو از محبت و سگی ات واقعی در وجودش بود.

بالاخره سوفی کوچولو به حرف آمد ... بله اسمش سوفی بود. این را وقتی فهمیدم که صاحبش صدایش کرد. سوفی در جواب صاحبش پارس ملوسی سر داد. وای ... چه صدای ظریف و نازک و خجالتی داشت. دقیقا مثل همان چیزی که در رویا هایم شنیده بودم.

سوفی پیش صاحبش رفت. پسر مو قشنگ غذای مکمل را کف دستش ریخته بود. سوفی عزیزم ذوق زده شروع به خوردن چاشت عصرگاهی اش کرد. کاملا معلوم بود که موقشنگ عاشق سوفی بود. من مظلومانه به آنها نزدیک شدم. مو قشنگ وقتی حال و روزم را دید، پرسید :

گرسنته پسر ؟ -

یک مشت از غذای مکمل را روی زمین ریخت

بیا اینجا ... بیا ... بیا پسر تو هم بخور ... -

با خجالت جلو رفتم. بعد از مدت ها یک غذای درست و حسابی می خوردم. موقشنگ نوازشم کرد. خیلی وقت بود کسی نوازشم نکرده بود. یاد دست های لاغر مهتا افتادم.

کوچولو ... خیلی وقته حموم نرفتی ها ؟ ... مامانت کیه ؟ اون دختر سبزه اس ؟ -

من تمام حواسم به سوفی بود. چقدر با نمک غذا می خورد. پوزه اش حتی موقع جویدن زیباتر شده بود. بالاخره گرسنگی سوفی مهربانم بر طرف شد. چند قدمی از موقشنگ فاصله گرفت. دنبالش رفتم. کم کم با هم صمیمی شدیم. کلی روی چمن ها با هم دنبال بازی کردیم. خودمان را به چمن ها مالیدیم، غلت زدیم. همچون دو سگ عاشق ساعت ها در پارک گردش کردیم.

متاسفانه موقشنگ آن شب به مهمانی دعوت بود و سوفی هم اجبارا باید با او می رفت.من نمی خواستم باور کنم که آن بعد از ظهر دلپذیر خیلی زود تمام شده بود. جلوی سوفی را گرفتم. سرش پارس کشیدم. بیچاره فکر نمی کرد صدایم آن قدر بلند باشد. خیلی ترسید. موقشنگ مداخله کرد.

چته توله سگ ؟ ... ترسوندیش ؟ ... این حیوون مال کیه ؟ -

هیچ کدام از آدم ها واکنشی نشان ندادند.

کرین ؟ ... میگم این تخم سگ مال کدومتونه ؟ -

باز هم کسی جوابی نداد. سکوت جمع برایم گران تمام شد. تا زنده ام لقد وحشیانه موقشنگ را فراموش نمی کنم. خیر سرشان ادعا می کنند اشرف مخلوقاتند.گربه کش های مادر گربه ...

پاهای کوتاهم به جنبش افتاد. تعقیبشان کردم. باید یک جوری قضیه را از دل سوفی در می آوردم. با وجود درد شدید، نمی توانستم سوفی را فراموش کنم. با جاسوس بازی خانه شان را یاد گرفتم.

از آن شب به بعد پاتوقم جلوی در خانه سوفی شد. شب ها سوفی دم پنجره می آمد و من با صدای خشدارم برایش آواز می خواندم. لحظه شماری می کردم روزی از دست موقشنگ فرار کند و با هم آزادانه زندگی کنیم ولی دوباره آدم ها همه چیز را به هم ریختند.

همسایه ها از صدایم خوششان نمی آمد. تا شروع به خواندن می کردم هر آشغالی که دم دستشان بود، به سمتم پرت می کردند. آخرش مجبور می شدم فرار کنم ولی فراق عشق سوفی دوباره فردا شب مرا به دم خانه موقشنگ می کشاند.

بالاخره در یکی از همان کنسرت های عاشقانه ام، گیر مامور شهرداری افتادم. مامور شهرداری با وجدان مرا به نزدیکترین فروشگاه حیوانات تحویل داد.

اوایل انگیزه زیادی برای فرار داشتم. مثل شاپرک دیوانه خودم را به در و دیوار سلولم می کوبیدم. ولی گذشت زمان عقلم را سر جایش آورد. مجبور شدم به زندگی دوباره در زادگاهم عادت کنم. فرار کردن از فروشگاه غیر ممکن بود و من هم مثل بقیه سگ ها تنها راه فرارم دلبری کردن از مشتری های فروشگاه بود. مشتری هایی که بسیار احساساتی بودند و دوست نداشتند سگی که می خرند، افسرده و پیر باشد.

دیگر فروشگاه برای من، فرقی با آسایشگاه سالمندان نمی کرد. سوفی تنها عشق دوران جوانی ام برای همیشه از دست رفته بود. 

سال هاست که دیگر هیچکس به من توجهی نمی کند. جز شاگرد سر به هوا فروشگاه. سر ساعت غذایم را می آورد و تنها جمله امیدبخشی که به ذهنش می رسد، تکرار می کند.

هی ... پیرمرد، بالاخره تو هم یه روزی صاحب پیدا می کنی ... اصن خودم پولامو جمع میکنم میخرمت ... انقد غصه نخور

واقعا بچه احمقی است ولی این روز ها تنها چیزی است که برایم باقی مانده. حتی ادامه دادن به این درددل ها هم بی ...

متاسفانه ادامه یادداشت های این سگ عاشق موجود نیست زیرا دقیقا در لحظه ای که داشت آخرین کلمات را می نوشت، بنده برای آوردن چاشت شامگاهی اش سر رسیدم و ایشان قلم و کاغذ شان را پنهان کردند. منتها من با چشم های خودم دیدم که این سگ داشت می نوشت... باور کنید ! فردا صبح که به سراغش آمدم، مرده بود. یادداشت هایش هم زیر تنش له شده بود. دوستان شاید فکر کنید دروغ گویم یا در حالت خوشبینانه اش، تصور کنید که عقلم را از دست داده ام ... بله خودم متوجه هستم که چقدر حرف هایم غیر منطقی است. اما شما خودتان ملاحظه بفرمایید. قلم این نوشته ها کاملا غیر انسانی است. اصلا غیر ممکن است آدمی بتواند چنین خزعبلاتی بنویسد.

در ضمن قابل توجه دوستان منتقد، اگر کم و کاستی در کیفیت نگارش یا قواعد دستوری احساس می کنید، باور کنید بنده بی تقصیرم. بنده فقط عینا کلمه به کلمه یادداشت های این سگ مرحوم را تایپ کردم. از طرفی خودتان که در جریان هستید، می گویند پشت سر مرده حرف زدن، شگون ندارد.