تکرار انسان را فرسوده می کند.سالیان سال گذشته است ومن هر روز،اولین روز بی تو را تکرار کرده ام.
ماهی 30 بار یا 31 بار،هیچ فرقی نمی کند.
تاریخ هم از یادم رفته است،فرقی نمی کند که کسی شنبه ریق رحمت را سر بکشد یا دوشنبه،یا اصلا پنج شنبه،هر چه تمیز تر باشد انعام بهتری می گیری.
آن رفتار های همیشگی هر بار تکرار می شود و بوی گند کافور، آدم را برزخی می کند.
-تو نباید اینقد زود تصمیم بگیری،دلیل منطقی برای این کارت بیار.
-توی دنیا هیچ کاری دلیل خاصی نداره،تا امروز بودم،ازین به بعد نمی خوام باشم.
اما نفمیدی که نبودنت من را به نیستی می کشاند،آن حرف ها هر روز در سرم می چرخد،یادم می آید که چمدانم را بسته نبسته از خانه بیرون زدم،در جواب مادرم هم گفتم که مسافرت کاری است،دروغ هم نگفتم،واقعا کاری بود،عجیب هم کاری بود،جای آن هنوز خوب نشده.
-برای کجا بلیط می خواستین؟!
-یه جای دور!!!
-ببخشید؟!
-هر جایی که دورتر باشه،برای زاهدان دارین؟!
-بله...
سخت ترین مسیر زندگی هرکس،جاده ی فرار است،تهران زاهدان،بارها و بارها همه چیز در سرم می جرخید اما بی فایده بود،چیزی تغییر نمی کند.
من با سرعت یک اتوبوس زوار در رفته در حال دور شدن از تو بودم.
حالا هر روز با صدای جیغ و داد از خواب بیدار می شوم.برای من هیچ فرقی نمی کند،پیر باشد یا جوان،زن یا مرد.
من هر روز خودم را تشییع می کنم.
هر روز مردن خیلی هم دردناک نیست،تکرار آدم را اخته می کند.
کارم رو سریع انجام می دم و توی اتاقم می نشینم،علاالدین رو روشن می کنم،سیخ باریک و سیاه رو در آن فرو می کنم داغ که شد آن را به بست تریاک می چسبانم.
-لبانت چه داغ است امروز
-جواب نمی دهی و فقط می خندی و باز بوسه و بوسه
تو ظاهر می شوی،و کنارم می نشینی،بی سر و صدا.
نمی خواهم تورا از دست بدهم و باز می کشم و باز می کشم.
تکرار،تکرار،تکرار...
آنقدر می کشم که کم کم کرخت می شوم وچشم هایم خمار می شود.
تو هم می روی به کارهایت برسی،چشم هایم بسته می شود تا فردا،که باز خودم را تشییع کنم.
-عزیزم بیدار شو،سلام صبح به خیر....
پ.ن:پاکو/1392.07.06