ساعتنامه...
روزهایی که زمان سپریم میکند , کلافه است میخواهد که بگذرم اما نمیگذرم ,شرمم میشود این روزها که سوال همیشه را از او بپرسم .میترسم جوابم را ندهد نگاهم کند ,تلخندی, بعد از دستم خلاص شود چند قدم که دور شد برگردد بپرسد تمام این سالها هم سر کار بودم نه؟
شرمم میشود فقط وگرنه آدم بشو که نیستم....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ ساعت 14:45 توسط lemony
|
خشک آمد کشتگاه من